منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 656
:: کل نظرات : 11

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 17
:: باردید دیروز : 32
:: بازدید هفته : 98
:: بازدید ماه : 224
:: بازدید سال : 551
:: بازدید کلی : 551
نویسنده : rahjooyan
دوشنبه 05 تیر 1402

سعدالله زارعی طی یادداشتی در روزنامه کیهان نوشت: وقتی «تغییر به راه می‌افتد» همه چیز تغییر می‌کند، روابط و موقعیت‌ها به‌هم می‌خورد و دیگر نمی‌توان روی بسیاری از مناسبات و توافقات قبل حساب کرد و آنان که این تغییر را درنیابند، حتماً دچار بحران می‌شوند. بحرانی که نه تنها سود، که سرمایه آنان را هم به تاراج می‌برد. به اطراف خود نگاه کنیم، تا این موضوع را به وضوح ببینیم. آنان که معماران وضع ظالمانه گذشته بوده‌اند، ناگزیر به آن تن داده‌اند اگرچه قبول تغییر در پیری، مثل بیرون زدن شیری که در دوران کودکی نوشیده‌اند، بسیار سخت و گاه ناممکن است.

آنان ضمن پذیرش شکست در درون، در بیرون نوعاً آدرس‌های غلط می‌دهند. بعضی که عادتاً تحت تأثیر آنها هستند، به آن سرگرم شده و قلیلی آن آدرس‌های غلط را باور می‌کنند و ‌اندکی هم با وجود نومیدی به دنبال آن راه می‌افتند. اما آنان که مانعی در دیدن ندارند، متوجه قضایا هستند و به عظمت تغییری که واقع شده توجه دارند.

خداوند شهید عظیم‌الشأن حاج قاسم سلیمانی را در بالاترین درجه عنایت خاص خود قرار دهد، در دوم اردیبهشت سال آخری که در دی‌ماه آن به «شهادت عظیم» رسید، در جلسه‌ای گفت این مردم یکپارچه پای کار نظام هستند و دلخوری‌هایی که از بعضی از ماها دارند به نظام تسری نمی‌دهند.

او می‌گفت این مردم یک محور دارند و آن «رهبری» است که با او ارتباط عقیدتی پیدا کرده و این ارتباط در زیر و بم حوادث، کاستی نمی‌گیرد. او معتقد بود علی‌رغم بعضی ظواهر، درصد مخالفان این نظام در داخل آن‌قدر ‌اندک است که از ناحیه آنان خطری متوجه نظام نمی‌شود و لذا باید متوجه کانون‌های اصلی معاند نظام که آمریکا و... است، بود.

همین چند روزه یک رخداد عجیب اتفاق افتاد و این اعجاب از این جهت است که اتفاق رخ داده در تصور انسان‌هایی که مسائل جهان را براساس دوگانه سود و زیان ارزیابی می‌نمایند، نمی‌گنجد وگرنه با معادلات الهی و اعتقادات مذهبی و آیات قرآن که منافقین را به «عذابی خفت‌بار» وعید داده، این اتفاق چندان هم غیرمنتظره نبود.

غربی‌ها تا همین یکی دو هفته پیش حاضر به کوتاه آمدن از موضع خود درباره ایران نبودند و آخرین حرف‌هایی که از سوی افرادی نظیر جوزپ بورل رئیس‌سیاست خارجی اتحادیه اروپا و انریکه مورا معاون او و رئیس‌تیم غرب در مذاکرات هسته‌ای به مقامات ایران گفتند این بود که «تا شما در روابط نظامی با روسیه تجدیدنظر نکنید، ما درباره موضوع هسته‌ای و سایر مسائل با شما گفت‌وگویی نخواهیم داشت» بعد از بازگشایی روابط عربستان با ایران هم از این موضع سلبی فاصله نگرفتند.

بحث آنان در روابط نظامی ایران و روسیه حول دو محور دور می‌زد؛ یک محور بحث فروش هواپیماهای سوخو ۳۵ بود که در واقع خلأ قدرت هوایی ایران را تا حد زیادی پر می‌کند و پوشش دفاعی هم به آن می‌دهد و یک موضوع هم بحث فروش پهپادهای ایران به روسیه بود که غربی‌ها - به درست یا غلط - مدعی بودند معادله نظامی را در جنگ اوکراین برهم زده و باید تکلیف آن مشخص شود.

در واقع غربی‌ها معتقد بودند توافقات نظامی ایران و روسیه اصولاً امکان بحث میان غرب و ایران در حوزه نظامی و منطقه‌ای در آینده هم از بین می‌برد؛ چرا که وقتی بخشی از نظام بین‌الملل - روسیه و چین - در تعامل نظامی با ایران بوده و در چرخه افزایش قدرت آن نقش داشته باشد، دیگر صحبت از الزام جهانی برای محدودیت قدرت نظامی ایران معنا و مفهوم ندارد. ضمن آنکه - در تحلیل غرب - توافقات نظامی ایران و روسیه در حوزه تسلیحات، دو کشور را به سمت ایجاد «روابط راهبردی» سوق می‌دهد.

روابط راهبردی دو کشور به این دلیل با حساسیت غرب مواجه است که دو عنصر را کنار هم دارد؛ همکاری‌های سطح بالای نظامی و پایداری در روابط دو کشور روابط ایران و روسیه هر چه بوده، تا این‌جا و به خصوص در هفته‌های اخیر کمتر نشده و حتی مناسبات دو کشور در همه حوزه‌ها از جمله در بعد نظامی در حال گسترش بوده است. اما علی‌رغم این موضوع، اتحادیه اروپا و شخص بورل و شخص مورا درب اتاق گفت‌وگو را به روی تیم آقای علی باقری باز کرده و ظاهراً توافقات اولیه‌ای هم داشته‌اند.

در آن طرف ماجرا اما تحولات مهمی روی داده است که درشت‌ترین آن برخورد دولت آلبانی با منافقین و به‌هم ریختن کمپ ‌اشرف و متعاقب آن دفاع دولت آمریکا از اقدام پلیس آلبانی علیه منافقین بود. خب طی ۴۰ سال گذشته، در منازعه آمریکا با ایران، منافقین با همه حقیری و ضعیف بودن، مهم‌ترین ابزار واشنگتن بوده‌اند. خدماتی که منافقین طی این چند دهه به آمریکا، رژیم اسرائیل، اروپا و بعضی کشورهای منطقه و علیه جمهوری اسلامی کردند، با هیچ گروه دیگری قابل مقایسه نیست.

ترور حدود ۱۷۰۰۰ عناصر ضدآمریکایی کوچه و خیابان ایران، تهاجم نظامی به مرزهای ایران، دادن اطلاعات ویژه از تأسیسات صنعتی حساس کشور به آمریکا از جمله صنعت هسته‌ای و شرکت در عملیات‌های تخریب و ترور در ایران، بی‌ثبات‌نمایی ایران در محیط بین‌المللی وآماده بودن برای هر نوع عملیاتی علیه ایران، این گروهک را از سایر گروه‌های مخالف ایران، متمایز کرده بود و به همین جهت آن‌گاه که دولت وقت عراق برای ترک عراق به این گروهک فشار آورد، آمریکایی‌ها و سعودی‌ها ضمن اعلام حمایت از سازمان منافقین، با کشورهایی برای «اسکان متمرکز» آنان وارد مذاکره شده و در نهایت با دادن پول و وعده‌هایی، دولت تیرانا را در سال ۱۳۹۵ به واگذاری یک کمپ بزرگ به این گروهک مزدور، متقاعد کرد.

آلبانی این را با گرفتن ۲۵ میلیون دلار از سعودی و مبالغی وعده از آمریکا پذیرفت و برخی اسناد می‌گویند در این ۷ سال آلبانی سالانه نزدیک به یک میلیارد دلار بابت پذیرش منافقین دریافت کرده است و حال آنکه می‌دانست این کار برای مردم مسلمان آلبانی چه خطراتی دارد و در همان حال به شدت از این گروهک به عنوان «پناهندگان» دفاع می‌کرد.

روزنامه آلمانی «اشپیگل»، یک سال پس از استقرار منافقین در کمپ تیرانا درباره روحیات و اهداف آنان نوشت «اعضای سازمان در این اردوگاه در تمرین‌های هفتگی خود برای بریدن گلو با چاقو، شکستن دست و درآوردن چشم با انگشت تلاش می‌کنند».

منافقین قبل از مواجه شدن با این حادثه دو علامت دریافت کردند و باید می‌فهمیدند که اوضاع دگرگون شده است؛ آزادی اسدالله اسدی دیپلمات ایرانی که از آبان ۱۳۹۹ در زندان بود و اتهام اصلی - دروغین - او این بود که درصدد بوده محل تجمع عناصر و پشتیبانان خارجی منافقین را در پاریس منفجر کند و یکی هم مخالفت دولت فرانسه با برگزاری تجمع سالانه منافقین بود.

مدیران منافقین با بهت زیاد خبر آزادی اسدی را دریافت کردند و انتظار نداشتند با توجه به خدمات ویژه‌ای که به‌خصوص در اغتشاشات پاییز سال گذشته ایران به غربی‌ها ارائه دادند، مورد بی‌توجهی قرار گیرند.

اما چیزی نگذشت که با ضرب شست پلیس آلبانی مواجه شدند. برخورد آلبانی برای آنان این معنا را دارد که حتماً باید کمپ را تحویل داده و از این کشور خارج شوند. اما کجا می‌توانند بروند؟ و چه کشور دیگری این امکان را در اختیار آنان می‌گذارد و حال آنکه حالا دیگر احیاناً فشار و تقاضای غرب هم برای «اسکان متمرکز» آنان وجود نخواهد داشت.

سازمان منافقین از این رو اقدام روز سه‌شنبه هفته پیش آلبانی را به «فروپاشی» خود ترجمه کرد. خود آنان در همین روزها بروز دادند، انتقال کمپ ‌اشرف از بغداد به تیرانا، سبب شد افراد زیادی از این گروهک فرار کنند. حالا معلوم است که در این جابه‌جایی به «ناکجا آباد»، از شیرازه این گروهک جنایتکار و وطن‌فروش چیزی باقی نمی‌ماند.

عمل آمریکا و اروپا در این موضوع خیلی مهم است و برای خیلی‌ها باورنکردنی است به همین دلیل بعضی‌ها درصدد توجیه رفتار آلبانی، اروپا و آمریکا برآمده و گفتند غربی‌ها در حال ساماندهی و وحدت‌بخشی به اپوزیسیون ایرانی هستند و مانع‌زدایی داخلی از آن را به عنوان شرط لازم ساماندهی آنان شروع کرده‌اند! اینها برخورد با منافقین را بخشی از این پروژه مانع‌زدایی معرفی می‌کنند ولی این یک توجیه نچسب محسوب می‌شود. آخر مگر در این روزها همین یک اتفاق رخ داده است و مگر اختلافات شدید اپوزیسیون بر سر هواداری یا عدم هواداری از این سازمان بوده است؟

از سوی دیگر این تنها اتفاق زجرآور برای مخالفان ایران نبوده است؛ انفعال غرب در برابر بازگشایی روابط عربستان با ایران، چراغ سبز اخیر اروپا به ایران در دوحه، تماس طولانی رئیس‌جمهور فرانسه با رئیس‌جمهور ایران و... هم در همین یک هفته روی داده و از «وضع جدید» خبر می‌دهند.

این وضع جدید حتماً ناشی از «مذاکرات» نیست، ناشی از «مقاومت» است. در واقع ایران در مواجهه با غرب مقاومت کرده و الان هم در سنگر مقاومت و در حال چیدن اولین برداشت این مزرعه است. در همین ماجرای جنجال غرب بر سر روابط نظامی ایران و روسیه، ایران با جدیت این روابط را دنبال کرده و حتی ‌اندکی از شتاب آن نکاسته است.

بنابراین ما از سنگر مقاومت فاصله نگرفته‌ایم. این غرب است که به نقطه‌ای رسیده که احساس یأس می‌کند و این یأس طبیعی است. وقتی یک نفر چهل سال زیاده‌خواهانه، تلاش کند تا طرف مقابل با زور به تحمیل‌های او تن دهد و طرف مقابل نه تنها تن نداده بلکه اینک خود هم - به تعبیر اخیر ریچارد ‌هاس - به یک قدرت مدعی تبدیل شده است، برای او یأس می‌آورد.

در واقع می‌توان اقدام اخیر غرب در مواجهه با گروه جنایتکار منافقین و نیز گروه‌های موسوم به اپوزیسیون ایران را جمع‌بندی غرب از چهل و چهار سال درگیری‌های مختلف با ایران دانست. ما می‌دانستیم که انقلاب اسلامی را اگر بتوان پروژه نامید - که اطلاق پروژه به انقلاب اسلامی تحریف واقعیت است چرا که خیلی بزرگ‌تر از آن است - یک «ابرپروژه» (Macro Project) است. غربی‌ها در این سال‌ها با ریزپروژه (Micro Project) سرگرم بودند و معلوم است که نتیجه چنین بازی چه خواهد بود.

این ماجرا یک نکته هم برای بعضی جریانات داخلی دارد؛ آنان‌که مثل همین سازمان منافقین خیلی روی آمریکا و توافق با آن حساب می‌کردند؛ آنان که با لباس اصلاح‌طلبی به آمریکا علامت می‌دادند؛ یا با لباس اعتدال؛ آنان که همین روزها با وقاحت خود را در میانه اقدامات توطئه‌گون منتظری قرار داده، این مرده را به خیال خود به صحنه آوردند و اقدامات خیانت‌بار او را به دعوای امام و منتظری تقلیل داده و در نهایت هم به نفع منتظری داوری کردند، این‌ها بدانند ارزش‌شان نزد آمریکا و اروپا یک هزارم ارزش منافقین نزد آمریکا و اروپا نیست. این‌ها ببینند آنان با منافقین چه کردند. با این‌ها هم همین را می‌کنند. کما اینکه با آن همه «رقص در میانه میدان» به آنها مدال محور شرارت دادند و هواپیمای محمدجواد ظریف را در اروپا معطل چند لیتر بنزین کردند.

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟ 

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟

حمله پلیس آلبانی به مقر سازمان منافقین، آن هم بلافاصله پس از منع برگزاری گردهمایی سالانه آنها از سوی پلیس فرانسه، سناریوی «طرد منافقین» و «مهره سوخته» بودن این گروهک را تقویت می‌کند.

 گروهک تروریستی سالخورده منافقین به هر کشوری -از عراق گرفته تا آلبانی- که تحمیل می‌شود، برای میزبان خود خطرناک و پرهزینه است که اتفاقات اخیر علیه منافقین در آلبانی و فرانسه را می‌توان در این راستا تحلیل کرد.

پلیس آلبانی سه شنبه گذشته با حکم دادگاه این کشور به دلیل عدم رعایت توافق سال ۲۰۱۳ میان تیرانا و گروهک منافقین به کمپ «اشرف ۳» قرارگاه این گروهک تروریست در شهر ساحلی «دورس» حمله کرد که در جریان این یورش، علی مستشاری (عبدالوهاب فرجی نژاد) از فرماندهان برجسته گروهک تروریستی منافقین در عملیات مهندسی و از فرماندهان این گروه در عملیات مرصاد که مسئولیت فنی مهندسی این سازمان تروریستی را به‌عهده داشت به هلاکت رسید.

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟

علاوه بر کشته شدن فرجی نژاد که از مسئولان ترور و از شکنجه‌گران سه پاسدار شهید در سال ۱۳۶٠ در تهران بود، وضعیت چند تروریست دیگر وخیم اعلام شده‌است؛ بین زخمی‌ها که تعداد آن بیش از ۲۰ نفر است، چند فرمانده دیگر این گروهک تروریستی وجود دارد که سازمان برای مخفی نگه‌داشتن آن به تکاپو افتاده‌است.

«آلبانی دیلی نیوز» به نقل از اعضای این گروهک گزارش داده که پلیس آلبانی ۷۰ نفر از اعضای این گروهک را بازداشت کرده‌است.

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟

هراس از میزبانی گروهک قانون‌شکن و نافرمان

خبرگزاری‌های آلبانی در توضیح دلیل این حمله گفته‌اند که دفتر مبارزه با جرایم سازمان‌یافته و فساد آلبانی، پرونده‌ای علیه فعالیت‌های این گروه در دست بررسی داشته و در جریان آن به این نتیجه رسیده‌اند که منافقین در حال نقض قوانین این کشور بوده‌اند.

به گفته پلیس آلبانی، نیروهای امنیتی برای این حمله مجوز رسمی از دادگاه داشته و قرار بوده برای پرونده مذکور، اسناد لازم از جمله کامپیوترها را از کمپ مجاهدین مصادره کنند. در جریان حمله پلیس به مقر منافقین، دست‌کم ۱۵۰ دستگاه کامپیوتر مصادره شده‌است. این سیستم‌ها برای انتشار توییت‌های هماهنگ علیه جمهوری اسلامی و البته سایر گروه‌های رقیب اپوزیسیون بوده که به صورت هماهنگ از منافقین حمایت می‌کنند.

بر اساس توافق امضا شده در سال ۲۰۱۳، قرار نبوده این سازمان در آلبانی هیچ فعالیت سیاسی انجام دهند و باید به قوانین این کشور پایبند می‌بودند. بنابراین مقامات آلبانی با این شرایط حدود یک دهه پیش موافقت کردند که به گروهک سرپناه بدهند.

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟

چرا غرب از حمایت منافقین روی برگرداند؟

با نگاهی به مواضع اعلامی و اعمالی کشورهای غربی از میزبان گرفته تا فرانسه و آمریکا، آشکارا می‌توان به تغییر رویکرد اروپا و آمریکا نسبت به این گروهک تروریستی پی برد.

حمله پلیس آلبانی به مقر سازمان، آن هم بلافاصله پس از منع برگزاری گردهمایی سالانه این سازمان از سوی پلیس فرانسه، سناریوی «طرد منافقین» و «مهره سوخته» بودن این گروهک را تقویت می‌کند.

پلیس فرانسه نیز اخیراً اعلام کرده‌است که به گروهک تروریستی منافقین اجازه نخواهد داد که گردهمایی سالانه خود را در پاریس برگزار کنند؛ موضوعی که در بیانیه منافقین نیز بازتاب یافته و این سازمان کاخ الیزه را متهم کرده که در نتیجه فشار ایران برگزاری تظاهرات اول ژوئیه را منع کرده‌است.

جالب توجه‌ترین مواضع را از سوی آمریکا شاهد بودیم که در حمایت از آلبانی و در راستای رفتار فرانسه صورت گرفت. این در حالی است که پیشتر شاهد خوش‌رقصی اعضای گروهک برای مقامات آمریکایی به ویژه «جان بولتون» بودیم.

گروهک تروریستی منافقین چگونه به مهره سوخته تبدیل شد؟

در این برهه گویی ورق برگشته‌است و وزارت خارجه آمریکا در بیانیه‌ای از حق آلبانی برای تحقیق درباره هر گونه احتمال اقدام غیرقانونی در خاکش حمایت می‌کند و در این بیانیه تاکید شده‌است که دولت آمریکا، سازمان منافقین را نماینده مردم ایران نمی‌داند، هیچ‌گونه حمایت مالی یا آموزشی از آن نمی‌کند و درباره «این سازمان و نیز ادعاهای مطرح‌شده درباره سو رفتار سازمانی با اعضایش نگرانی‌های جدی دارد»؛ بیانیه‌ای بی‌سابقه که نشانگر گذار آمریکا از گروهک است به طوری که منافقین، بیانیه وزارت خارجه آمریکا را «شرم‌آور» خواندند.

طبیعی است که منافقین از این برخورد غیرقابل پیش‌بینی آمریکا علیه خود تعجب و ابراز انزجار کنند. کاخ سفید اگرچه پیش‌تر سازمان منافقین را به دلیل کارزارهای ستیزه‌جویانه در مخالفت با پسر شاه مخلوع و نیز کشتار شهروندان آمریکایی در ایران در دهه ۱۹۷۰ و سپس تدارک حمله‌ای به خاک آمریکا در سال ۱۹۹۲ در فهرست سازمان‌های تروریستی قرار داده بود اما در سال ۲۰۱۲ سازمان را به دلیل دست برداشتن از خشونت و همکاری آشکار با آمریکا در عراق از فهرست سازمان‌های تروریستی خارج کرد. در آن زمان بود که به دنبال خروج منافقین از فهرست سازمان‌های تروریستی آمریکا، حدود ۲ هزار و ۷۰۰ عضو این گروه به درخواست آمریکا از سال ۲۰۱۴ به این سو به آلبانی منتقل شدند.

غرب بر مدار عقلانیت؛ برایند قدرت و دیپلماسی پویای ایران

از نگاه ناظران یکی از دلایل قرار گرفتن غرب در مدار منطق و عقلانیت به فهم جدید آنها از عواقب حمایت‌های گذشته و آسیب زا بودن تداوم آن ارتباط می‌یابد.

نشریه «پولیتیکو» هراس و نگرانی آلبانی نسبت به حملات سایبری ایران به سیستم‌های اینترنتی تیرانا را مبنای این تغییر نگرش و رویکرد می‌داند و نوشته است که تحقیقات دادستانی آلبانی «خطری» را که «فعالیت مشکوک اعضای سازمان منافقین برای امنیت این کشور ایجاد می‌کند -از افزایش فعالیت اطلاعاتی ایران در آلبانی تا حملات سایبری علیه سیستم‌های اینترنتی دولت»، بررسی می‌کند.

این نشریه آمریکایی ادعا می‌کند که در شهریور ماه سال گذشته حمله‌های سایبری گسترده ایران به زیرساخت‌های آلبانی صورت گرفت که منجر به قطع روابط دو کشور شد. بنابراین مقامات تیرانا حمایت از منافقین را پرهزینه می‌دانند و دست رد بر سینه آنها زده‌اند.

برخی انزوای منافقین و تغییر رویکرد غرب را برآیند دیپلماسی پویا و فعال ایران می‌دانند؛ همان دیپلماسی که چند هفته پیش باعث آزاد شدن «اسدالله اسدی» دیپلمات ایرانی زندانی در بلژیک شد. او به اتهام واهی دست داشتن در عملیات بمب‌گذاری علیه گردهمایی منافقین در پاریس بازداشت شده‌بود.

گفت وگوی تلفنی ۹۰ دقیقه‌ای آیت‌الله سیدابراهیم رئیسی با «امانوئل ماکرون» همتای فرانسوی نیز موضوعی بود که از نگاه کارشناسان در تغییر رویکرد الیزه بی‌تاثیر نبود. مخالفت پاریس با برپایی همایش سالانه از سوی گروهک منافقین بعد از این مکالمه، فرضیه توافق احتمالی دو کشور را در این زمینه تقویت کرد.

به نظر می‌رسد که با توافق تهران- ریاض و ازسرگیری روابط آنها، شروع مذاکرات سیاسی محرمانه با آمریکا در عمان و نیز رؤیت قدرت غیرقابل انکار و تأثیرگذار تهران در معادلات منطقه‌ای، غرب چاره‌ای جز بازگشت به مسیر عقلانیت و دست کشیدن از حمایت پرهزینه یک عده قلیل سالخورده و تندرو را در خاک آلبانی ندارد.

البته ناامیدی غرب از منافقین به عنوان یک اپوزیسیون ضعیف نیز در این تغییر رویکرد بی‌تاثیر نیست. بنابراین فائق آمدن نظام جمهوری اسلامی در ناآرامی‌های اخیر نشان داد که توطئه‌های سایبری و خرابکارانه که از خانه سالمندان گروهک منافقین هدایت می‌شد، شکست خورده‌است و آنها دیگر برای غربی‌ها به یک مهره سوخته تبدیل شده‌اند.

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟  

سازمان مجاهدین خلق که در میان مردم ایران با نام تروریست‌های منافقین شناخته می‌شود، از همان روزهای بعد از انقلاب تاکنون، یکی از دشمنان اصلی جمهوری اسلامی و مردم ایران بوده است. در طول این چند دهه، منافقین، همواره مورد حمایت دشمنان ایران و کشورهای غربی قرار گرفتند. چه آن زمان که در دوران رژیم بعث عراق در پادگان اشرف حضور داشتند و به عنوان مزدور صدام، علیه مردم ایران اقدام نظامی می‌کردند؛ چه زمانی که سران این گروهک تروریستی در فرانسه پناهنده شدند و چه در زمان اخیر، که توسط کنگره آمریکا به طور رسمی مورد حمایت قرار گرفتند.

هرچه به دهه‌های اخیر نزدیک می‌شویم، حمایت علنی و صریح کشورهای غربی به ویژه آمریکا از منافقین، بیشتر می‌شود. به عنوان مثال، ایالات متحده که در دهه ۷۰ شمسی، منافقین را به عنوان یک سازمان تروریستی شناخته بود؛ در سال ۱۳۹۱، آن‌ها را از فهرست تروریستی خارج کرد و در نتیجه آن، اموال و دارایی‌های این سازمان دیگر مسدود نبود و معامله شهروندان آمریکایی با منافقین، منع قانونی نداشت.

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
گزارش دویچه‌وله از خروج منافقین از لیست تروریستی آمریکا


این تصمیم از سوی مقامات آمریکایی درحالی گرفته شد که خودشان به تروریستی بودن اقدامات منافقین، معترف بودند. در بیانیه وزارت امورخارجه آمریکا مبنی بر خروج منافقین از لیست تروریستی، تصریح شده بود: «وزارت امورخارجه آمریکا به‌رغم تصمیم امروز خود، فعالیت‌های تروریستی گذشته سازمان مجاهدین خلق از جمله قتل شهروندان آمریکایی در دهه ۷۰ میلادی و حمله در خاک آمریکا در سال ۱۹۹۲ را، فراموش نکرده است.»

بعد از ماجرای ترور شهید فخری‌زاده، در گزارش دسامبر ۲۰۲۰ اندیشکده آمریکایی «ResponsibleStatecraft» آمده است: «دو مقام ارشد دولت اوباما در NBC فاش کردند که ترورها کار مجاهدین خلق است.» به عبارتی دیگر، همکاری سازمان‌های اطلاعاتی غربی و صهیونیست‌ها با تروریست‌های منافقین، به حدی نزدیک بود که منافقین را به عنوان بازوی اجرایی عملیات‌های خود، انتخاب کردند.

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
متن اندیشکده «ResponsibleStatecraft» نزدیک به حزب دموکرات آمریکا


روزنامه «اینترسپت» در بهمن ماه ۱۴۰۱ در گزارشی نوشت: «در میان تظاهرات ایران، کنگره آمریکا، گروه مجاهدین خلق را تقویت می‌کند.»

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
گزارش اینترسپت از تقویت منافقین توسط کنگره آمریکا


در این گزارش آمده است: «اعضای کنگره از هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات، از لایحه‌ای حمایت کردند که مریم رجوی، رهبر گروه مجاهدین را تایید می‌کند.» حمایت‌های کنگره از منافقین به طوری علنی بود که مریم رجوی به طور رسمی و به صورت ویدئو کنفرانس، در جلسه کنگره آمریکا، سخنرانی کرد. در این لایحه، بر تجمع منافقین در سال ۲۰۱۸ در راستای تغییر حکومت در ایران که در پاریس برگزار شد، تاکید کردند.

در بخشی دیگر از گزارش اینترسپت تصریح شده است: «سازمان مجاهدین خلق، علی رغم شهرت افتضاح خود در میان ایرانیان، همواره از حمایت سیاستمداران غربی به ویژه آمریکایی‌ها، برخوردار بوده است. مقامات دولت سابق آمریکا از جمله جان بولتون، از حامیان دیرینه این گروه هستند.»[۱]

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
سخنرانی مریم رجوی در آلبانی، با حضور مقامات آمریکایی


در روز گذشته خبری منتشر شد که می‌تواند نشان دهنده تغییر معادلات و بازی کشورهای غربی با منافقین باشد. پس از ماه‌ها تلاش منافقین برای به آشوب کشاندن ایران، دولت آلبانی که سال‌هاست این تروریست‌ها را در خاک خود جای داده است، به طور رسمی با حکم قضایی این کشور از واحد دادستانی ویژه مبارزه با فساد و جرایم سازمان یافته، به کمپ منافقین در تیرانا حمله کرد.

وزارت امور خارجه آمریکا در اولین واکنش خود، این اقدام را قانونی توصیف کرد.

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
گزارش یورونیوز از قانونی دانستن حمله پلیس آلبانی به منافقین از سوی آمریکا

 

سخنگوی وزارت امورخارجه آمریکا در گفت‌وگو با فاکس نیوز اظهار داشت: «به واشنگتن در خصوص همخوانی اقدامات انجام شده با قوانین جاری در آلبانی از جمله احترام به حقوق و آزادی‌های همه افراد در این کشور اطمینان داده شده است. ما از حق دولت آلبانی برای بررسی هرگونه فعالیت غیرقانونی بالقوه در قلمرو خود حمایت می کنیم.»[۲]

فرانسه از دیگر کشورهای غربی است که در ماه‌های اخیر، برای ادامه آشوب‌های ایران تلاش فراوانی داشت. این تلاش‌ها به طوری بود که حتی شخصی در سطح مکرون، رئیس جمهور فرانسه، با کسی در سطح مصی علینژاد، به طور رسمی و علنی دیدار کرد. اما در روز اخیر، پلیس فرانسه با برگزاری تجمع سالیانه منافقین در ۳۰ خرداد در پاریس، مخالفت کرد و علت آن را نگرانی‌های امنیتی دانست. این درحالی است که این تجمع، از سال ۲۰۰۸ تاکنون در پاریس برگزار می‌شد.

چرا حمله به مقر منافقین در آلبانی مهم است؟
گزارش دویچه‌وله از مخالفت پلیس فرانسه با برگزاری تجمع سالانه منافقین

 

منافقین در میان دولتمردان غربی به عنوان اپوزیسیون اصلی ایران شناخته می‌شدند. اما همین دولتمردانی که تا چند ماه پیش به طور رسمی و تمام قد از آشوب‌های ایران و منافقین حمایت کردند؛ اکنون به مقابله با آن‌ها پرداخته‌اند و این مسئله نشان دهنده تغییر بازی غربی‌ها با منافقین است که برای آن می‌توان چند دلیل را متصور بود.

اول؛ فرو ریختن رویای براندازی است. باتوجه به حمایت برخی از کشورهای غربی به ویژه آمریکا از جریان‌های اپوزیسون ایران چه در ماه‌های اخیر، چه در سال ۸۸، چه در دهه‌های اول انقلاب و چه در حمایت از حملات نظامی صدام، می‌توان گفت که این کشورها به دنبال براندازی حکومت ایران بوده‌اند. اما بعد از تلاش همه جانبه در آشوب‌های اخیر، پی بردند که براندازی حکومت در ایران، عملا امری نشدنی است. بنابراین، کشورهای غربی راهی جز تعامل با جمهوری اسلامی ایران ندارند. قدم اول در این تعاملات را می‌توان عدم ادامه حمایت از جریان اپوزیسیون و حتی مقابله با جریان‌های تروریستی همچون منافقین دانست.

دوم؛ اثبات قدرت جمهوری اسلامی ایران، چند جانبه گرایی بین المللی و تقویت قدرت دیپلماسی است که کشورهای غربی را ملزم ساخته که نه تنها از تروریست‌های منافقین حمایت نکنند؛ بلکه با آن‌ها مقابه نمایند.

سوم؛ منفور بودن منافقین است. منافقین به دلیل اقدامات تروریستی و کشتارهای فراوان در خیابان‌های کشور، به قدری در میان مردم ایران منفور هستند که اگر شخص یا جریانی منتسب به آن‌ها باشد، از چشم مردم خواهد افتاد. کشورهای غربی نیز اگر بخواهند حتی در ظاهر هم که شده خود را حامی مردم ایران نشان دهند، دیگر نمی‌توانند از منافقین حمایت کنند. به عبارتی دیگر، می‌توان گفت که تاریخ مصرف منافقین برای غربی‌ها، به صورت موقت به اتمام رسدیه است.

دلیل چهارم؛ احتمالا میان غرب و به خصوص امریکا با منافقین در پروژه‌های امنیتی، اختلافاتی ایجاد شده است که با توجه به دیپلماسی فعالی ایران در منطقه و فرامنطقه، این اختلافات بیش از گذشته سرباز کرده است و فرزند ناخلف می‌بایست تنبیه شود...


:: بازدید از این مطلب : 385
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
دوشنبه 05 تیر 1402
اصلاح‌طلبان حافظ منافع گروه واگنر در ایران

 چند روزی  است که اخباری از تنش‌ها میان شبه نظامیان واگنر و نیروهای روسیه منتشر شده است. صرف نظر از چیستی این ماجرا در عرصه بین‌الملل، رسانه‌های اصلاح طلب که همواره خود را حامی صلح و اتخاذ رویکرد بی‌طرفی در درگیری‌ها معرفی می‌کنند، به پوشش سراسری و حمایت‌گونه از شورش گروه واگنر پرداختند.

برخی از پوشش‌های لحظه به لحظه و حمایت‌گونه رسانه‌های اصلاح طلب از گروه واگنر، به شرح زیر است:

روزنامه اصلاح طلب شرق، به طور رسمی اعلام کرده است که تحولات روسیه را به طور لحظه به لحظه گزارش می‌دهد و اوضاع داخلی این کشور را به گونه‌ای توصیف کرده که سطح تنش بالایی حاکم است.
 


گزارش لحظه به لحظه روزنامه اصلاح طلب شرق از تحولات روسیه

 

روزنامه اصلاح طلب اعتماد در تیتری با عنوان «ترکش‌های جنگ اوکراین به روسیه رسید»، اخبار مربوطه را پوشش داد و مدعی شد که اقدام گروه واگنر، «شبه کودتا» است.
 


گزارش روزنامه اصلاح طلب اعتماد از مسائل روسیه


این روزنامه اصلاح طلب در گزارشی دیگر با تیتر «پوتین راه اشتباهی را انتخاب کرد. روسیه به زودی رئیس جمهوری جدید خواهد داشت»، به این موضوعات پرداخت.
 


روزنامه اصلاح طلب آرمان ملی نیز، تیتر اول وب‌سایت خود را به این مسئله اختصاص داد.
 


روزنامه آرمان همچنین، صد درصد ویدئوهای برگزیده وب‌سایت خود را نیز به این موضوع اختصاص داده است.
 


اختصاص صد درصد ویدئو برگزیده روزنامه آرمان ملی به ماجرای گروه واگنر

 

پایگاه خبری انتخاب، از رسانه‌های اصلی حامی حسن روحانی، در گزارش‌هایی بر ادعاهای گروه واگنر مبنی بر پیش‌روی و بحرانی بودن اوضاع روسیه، تاکید کرد.
 


گزارش وب‌سایت انتخاب از ادعاهای رئیس گروه واگنر


این رسانه اصلاح طلب، در کانال تلگرامی خود، به پوشش لحظه به لحظه اظهارات اعضای گروه واگنر پرداخت.
 


گزارش لحظه به لحظه کانال انتخاب از اظهارات اعضای گروه واگنر


پایگاه خبری جماران، از دیگر رسانه‌های اصلاح طلب است که به پوشش خبری این موضوع پرداخته است.
 


کانال اصلاحات نیوز هم از دیگر رسانه‌هایی است که به این موضوع پرداخت. این رسانه با تیتر «مناطقی که پوتین برایش به اوکراین لشکر کشید، بلای جانش شد»، به این موضوع واکنش نشان داد.
 


کانال امتداد، رسانه نزدیک به حزب اتحاد ملت و آذر منصوری، در پستی به معرفی گروه واگنر پرداخت.
 


عباس عبدی، یکی از چهره‌های سیاسی جریان اصلاحات در توییتر خود به حمایت از فرمانده گروه واگنر پرداخت.
 


حمایت عباس عبدی، چهره سیاسی اصلاح طلب از فرمانده گروه واگنر


این دغدغه و حرارت رسانه‌های اصلاح طلب در حالی است که اغلب این رسانه‌ها در موضوعات مهم ملی و بین‌المللی که به نوعی مربوط به منافع کشور است، سکوت می‌کنند. برخی از مسائل مهم ملی که در اغلب رسانه‌های اصلاح طلب سانسور شده اند عبارتند از:

اخبار مربوط به حمله پلیس آلبانی به کمپ منافقین

سانسور سفر رئیس جمهور به آمریکای لاتین

سانسور سفرهای استانی رئیس جمهور

سانسور نمایش تصویر شهید سلیمانی در سازمان ملل

سانسور اعتراضات پاریس

سانسور قراردادهای تجاری منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای


:: بازدید از این مطلب : 361
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
یکشنبه 04 تیر 1402

منقول است «پیامبر خدا حضرت عیسی از محلی در گذر بود. پیرمردی را دید که مشغول کشت و کار بود. عیسی علیه‌السلام برای آنکه تأثیر امید و نومیدی را در رفتار او مشاهده کند، دست به دعا بلند کرد و به خداوند عرضه داشت بارالها، امید را از دل او بیرون ببر. در این لحظه پیرمرد دست از کار کشید. عیسی باز دعا کرد. خداوندا او را با امیدواری پشتگرم فرما. آنگاه پیرمرد دوباره مشغول کار شد.


عیسی نزد پیرمرد رفت و از او علت کارش را پرسید. پیرمرد گفت در مرتبه اول با خود گفتم من پیر و ناتوانم، ممکن است امروز یا فردا بمیرم، چرا به خود این همه زحمت دهم. با این اندیشه بیل را به یک طرف انداختم و خوابیدم! ولی کمی که گذشت با خود گفتم شاید من سال‌ها زنده بمانم و اکنون هم که زنده هستم و انسان تا زنده است وسایل زندگی برایش لازم است و باید برای خود زندگی آبرومندی تهیه نماید، این بود که برخاستم و بیل را برداشتم و مشغول کار شدم».

این روایت چه صحیح باشد، چه نباشد، امید با انسان همین‌گونه عمل می‌کند. اما پیچیدگی دوران مدرن آن است که افسون این زمانه، یعنی رسانه و فضای مجازی، گاه یکجا با میلیون‌ها جوان همان می‌کند که بر پیرمرد مذکور گذشت. کانون اصلی این پروژه «امیدزدایی» در قالب تاریک ساختن آینده در ادراک مخاطبان، و به‌ویژه جوانان، است. «آینده» چیزی است که هنوز محقق نشده و در واقع برای ما مفهومی است انتزاعی. ملغمه‌ای از پیش‌بینی‌ها و آرزو‌های ما است که آینده را در ذهن ما متبادر می‌سازد.

آینده دقیقاً مرتبط با ادراک است و در عملیات ادراکی، شکل‌دهی به آینده در ذهن مخاطب از اهداف مد نظر است. اینکه «آینده ذهنی» تا چه حد زیبا و دست‌یافتنی باشد، می‌تواند به تلاش بیشتر جامعه برای تحقق آن بینجامد و در مقابل این آینده اگر تاریک و مهیب باشد، همه را برای فرار از آن ترغیب می‌کند. اینجاست که باز هم عملیات ادراکی، آینده تاریک را در صورت تداوم وضع موجود، قطعی و غیرقابل‌تغییر تصویر می‌کند تا افراد جامعه، خصوصاً جوانان به آینده ساختگی تاریک تن دهند. در واقع از اینجا به بعد آینده ذهنی به آینده عینی تدریجاً تبدیل می‌شود.

در جنگ ادراکی دشمن از خودی یارگیری می‌کند و چنان ذهن او را دستکاری می‌کند که مطابق میل او سخن بگوید و عمل و رفتار کند. هنگامی‌که امید را در ذهن او کُشت، همین نیروی خودی می‌تواند به عنوان سرباز دشمن عمل کند و گاه با فعل غلط یا ترک فعل درست، آینده‌ای که دشمن می‌خواهد را عینیت بخشد. اینجاست که به‌قول معروف از ترس تب، خودکشی رخ می‌دهد.

در همه تحولات تمدنی «امید» و «ترسیم آینده» جایگاهی ویژه دارد. هیچ جنبش بزرگ بشری بدون آنکه آینده مطلوب خود را به جامعه عرضه نکند نمی‌تواند حرکتی را در انسان‌ها برانگیزد. آنچه این آینده مطلوب، ولی ذهنی، را در دسترس و عینی می‌کند، «امید» است. حتی مکاتب مادی سده اخیر که ادعایی هم در پیشگویی نداشتند، در ذیل ادبیاتی، چون «فلسفه تاریخ» و «پایان تاریخ» خواسته‌اند خود را پیروز آینده جهان معرفی کنند.

 

زمانی که از تهاجم شناختی دشمن سخن می‌گوییم، باید بدانیم که بخش عمده‌ای از تلاش دشمن در همین «امیدزدایی» و «سیاه‌نمایی در ترسیم آینده» است. در مقابل این تهاجم شناختی، راه مقابله اتکا بر «ایمان» است. ایمان است که «امید» می‌آفریند و «یأس» را می‌زداید. ایمان است که آینده درخشان را نه یک آرزوی خیالی، بلکه به‌مثابه واقعیتی قطعی ترسیم می‌کند. ایمان سرمایه تولید عمل صالح و موتور محرکه پایدار امید است و هیچ عملیات شناختی و ادراکی نمی‌تواند آن را از کار بیندازد.

بر این اساس محور اصلی فعالیت ساختار‌های فرهنگی باید بر بازتولید ایمان در جامعه و تولید عمل صالح در جامعه از آن باشد. بازنمایی‌ها واقعیت‌های امیدآفرین در جامعه نیز می‌تواند امید را از حالت انتزاعی و خدشه‌پذیر خارج و آن را به مبنایی برای شکل‌دهی به آینده مطلوب بدل سازد.

اکنون‌که ایران اسلامی در آغاز سده پانزدهم هجری شمسی قرار دارد و تحولات دنیا تغییرات گسترده نظم جهانی را نوید می‌دهد، با «ایمان» و «امید» است که می‌توان «آینده روشن» را ترسیم و توان لازم را برای تحقق آن در جامعه بالفعل کرد.


:: بازدید از این مطلب : 397
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
شنبه 03 تیر 1402

سیاه‌پوستان آمریکا از بدو تولد تا زمان مرگ، در حوزه‌ی سلامت و نظام درمانی وضعیت بدتری در مقایسه با همتایان سفیدپوست خود دارند. نرخ مرگ‌ومیر در میان نوزادان و مادران سیاه‌پوست بالاتر است؛ کودکان سیاه‌پوست بیش‌تر به آسم دچار می‌شوند؛ نوجوانان سیاه‌پوست در دریافت خدمات سلامت روانی مشکلات بیش‌تری دارند؛ در سنین بزرگ‌سالی بیش‌تر با فشار خون بالا دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ و در پیری بیش‌تر به آلزایمر و سایر بیماری‌ها مبتلا می‌شوند. آسوشیتدپرس یک سال گذشته را صرف بررسی این موضوع کرد که میراث نژادپرستی در آمریکا چگونه نابرابری‌های درمانی‌ای را پایه‌گذاری کرده است که سیاه‌پوستان با آن‌ها مواجه هستند.

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

سیاه‌پوستان آمریکایی از تولد تا مرگ با تبعیض و نژادپرستی در نظام درمانی کشورشان مواجه هستند؛ عواملی که ابتلای آن‌ها به بیماری را محتمل‌تر، درمان بیماری‌هایشان را دشوارتر، و مرگشان را دردناک‌تر می‌کند. 

در همین‌باره بخوانید:

روز جمعه اولین روز از بهمن‌ماه سال 95، دانلد ترامپ رسماً چهل و پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا شد. یکی از انتقاداتی که پیش از برگزاری انتخابات آمریکا از ترامپ می‌شد و اکنون که او در انتخابات پیروز و رئیس‌جمهور آمریکا شده، انتظار می‌رود به معضل بزرگی پیش روی مردم این کشور تبدیل شود، موضوع نژادپرستی است. تاریخ آمریکا ابعاد مخفی زیادی دارد که شناخت آن‌ها می‌تواند به درک بهتر واقعیت‌های امروز جامعه این کشور کمک کند.
آیا ترامپ سنت «لینچ کردن» را به آمریکا برمی‌گرداند؟ +عکس و فیلم
 
«جس واشینگتن» نوجوان سیاه‌پوست و معلول ذهنی؛ سفیدپوستان با بیل و آجر او را مورد ضرب و جرح قرار دادند، عقیم‌کردند، گوش‌ها و انگشتانش را قطع کردند و نهایتاً او را زنده‌زنده سوزاندند؛ این تصویر پشت یک کارت پستال است و پشت آن نوشته شده: «این باربکیویی است که دیشب داشتیم»
 

نژادپرستی در آمریکا به طور مستقیم با موضوع برده‌داری در تاریخ نه چندان دور این کشور گره خورده است؛ و چنان‌که کارشناسان و تاریخ‌شناسان متعدد آمریکایی می‌گویند، برده‌داری بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ پیدایش یک کشور مستقل به نام ایالات متحده آمریکاست. اگر برده‌ها نبودند، شاید هیچ‌گاه نیروی کار، سرمایه، زیرساخت و ملزومات دیگر تأسیس آمریکا تأمین نمی‌شد.

از طرفی، اصرار ایالت‌های جنوبی آمریکا بر ادامه برده‌داری، اصلی‌ترین دلیل وقوع جنگ داخلی در این کشور بود؛ جنگی که اگرچه پایانش به معنای پایان رسمی برده‌داری در این کشور بود، اما نه تنها برده‌داری در آمریکا را متوقف نکرد، بلکه آن را وارد مرحله جدید و خطرناک‌تری کرد که امروزه در شکل نژادپرستی به بخشی از جمعیت آمریکا به ارث رسیده است. یکی از پدیده‌هایی که با تغییرات حداقلی، از اواخر قرن 19 تا امروز ادامه پیدا کرده است، قتل سیاه‌پوستان بدون محاکمه و دادگاه بوده است. این پدیده «لینچ کردن» نام دارد.

قصاص بدون محاکمه: از اراذل و اوباش تا نیروهای پلیس

لینچ کردن را عموماً «مجازات فراقانونی توسط گروهی غیررسمی» توصیف می‌کنند. این پدیده در تاریخ آمریکا بیش‌تر به معنای اعدام یک فرد معمولاً به روش حلق‌آویز کردن در نظر گرفته می‌شود که توسط گروهی از مردم عادی و بدون انجام هیچ‌گونه تحقیق یا محاکمه‌ای انجام شود. این روش «اعدام سریع» گاهی توسط گروه‌های تبهکار برای زهرچشم نشان دادن هم انجام می‌شد.

این کار امروزه توسط نیروهای پلیس آمریکا و با شلیک گلوله به سیاه‌پوستان انجام می‌شود؛ با این تفاوت که عمدتاً افسران پلیس حتی نیازی به «اطلاع» از (و نه اثبات) ارتکاب جرم توسط فرد سیاه‌پوست هم ندارند و عملاً با حمایت کامل دولت و نظام قضایی در آمریکا اقدام به لینچ کردن سیاه‌پوستان می‌کنند

مبدأ پیدایش پدیده لیچ کردن در آمریکا و مثال‌هایی از آن
 لینچ کردن در آمریکا طی حدود 50 سال پس از پایان جنگ داخلی در این کشور و آزادی بردگان، یعنی از سال 1865 تا سال 1917 بیش‌ترین تعداد قربانیان را از میان سیاه‌پوستان گرفت. از آن‌جایی که این پدیده بیش‌تر در ایالت‌های جنوبی آمریکا و علیه سیاه‌پوستان رخ می‌داد، شاید بتوان آن را واکنش مردم شکست‌خورده در جنگ داخلی در «ایالت‌های مؤتلفه آمریکا» به آزادی برده‌ها دانست.

البته این پدیده جنبه‌های دیگری هم داشت و بسته به منطقه (مثلاً در «غرب کهن» یا همان «غرب وحشی») علیه بومیان آمریکا، مکزیکی‌ها و چینی‌ها رواج داشت. بخشی از تاریخ این پدیده که موضوع اصلی گزارش حاضر است، طی دوران سرکوب اجتماعی‌ و سیاسی سیاه‌پوستان توسط سفیدپوستان به ویژه پس از جنگ داخلی و اعطای حق رأی به آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار شکل گرفت.

 دوره بازسازی (1865 تا 1877): حق رأی به قیمت جان سیاه‌پوستان

بعد از پایان جنگ داخلی در آمریکا در سال 1865 (بنا به برخی تعاریف، دو سال پیش از پایان جنگ دوره جدیدی در تاریخ آمریکا آغاز شد که به «دوره بازسازی» مشهور است. جنگ داخلی، ارکان ایالات متحده را لرزانده بود و بنابراین اصلاحات اجتماعی و سیاسی ضرورت داشت. بخشی از این اصلاحات مربوط به اتحاد دوباره ایالت‌ها برای یک‌پارچگی کشور می‌شد، اما برخی اصلاحات ماهیت جنجالی‌تری داشتند.

در نتیجه جنگ، حدود چهار میلیون برده در ایالت‌های جنوبی آمریکا آزاد شده بودند؛ ایالت‌هایی که عمدتاً تحت تسلط سیاسی دموکرات‌های محافظه‌کار و مخالف حقوق بردگان بودند. لینچ کردن در این ایالت‌ها دلایل مختلفی داشت که برخی اقتصادی و برخی سیاسی اجتماعی و بودند. مزرعه‌داران آمریکایی به نیروی کار برده‌ها از جمله سیاه‌پوستان وابسته بودند و بنابراین آزادی برده‌ها را کاملاً خلاف منافع خود می‌دانستند.

از سوی دیگر اعطای حق رأی به برده‌ها به هیچ عنوان به مذاق سفیدپوستان افراطی خوش نمی‌آمد. هم‌چنین عده‌ای از سفیدپوستان نژادپرست نیز تحت هیچ شرایطی حاضر نبودند جایگاه اجتماعی‌ هم‌تراز با خودشان برای سیاه‌پوستان قائل شوند. در نتیجه، لینچ کردن در ایالت‌های جنوبی آمریکا نوعی روش غیررسمی برای اثبات و اعمال برتری سفیدپوستان به شمار می‌رفت.

اولین «کو کلاکس کلان» [گروه سفیدپوستان افراطی و نژادپرست] در همین دوره در سال 1866 (یک سال بعد از پایان جنگ داخلی) توسط کهنه‌سربازان «مؤتلفه» تشکیل شد. با این وجود، فقط اعضای این گروه نبودند که به سیاه‌پوستان حمله می‌کردند. طی سال‌های 1868 تا 1871 دموکرات‌های سفیدپوست به جمهوری‌خواهان سیاه‌پوست و سفیدپوست حمله می‌کردند تا با ارعاب آن‌ها مانع از تصویب قوانین به نفع بردگان یا استفاده برده‌ها از حق رأی خود و شرکت در انتخابات‌ها شوند.

آیا ترامپ سنت «لینچ کردن» را به آمریکا برمی‌گرداند؟ +عکس و فیلم
عکس یادگاری آمریکایی‌ها با جسد یک سیاه‌پوست مشهور به «نیگرو اسمیت» که در آتش می‌سوزد
 

حملات تروریستی و شبانه سفیدپوستان به خانه‌های سیاه‌پوستان برای توقیف اسلحه‌های آن‌ها (که مطابق متمم دوم قانون اساسی و برای دفاع از خود تهیه شده بودند)، قتل یا شلاق برای ارعاب و یادآوری دوران بردگی به سیاه‌پوستان، و به کارگیری روش‌های دیگر برای سرکوب سیاه‌پوستان و جلوگیری از رأی دادن آن‌ها در دوران بازسازی رواج زیادی داشت. از جمله اوایل دهه 1870 دموکرات‌های سفیدپوست برای جلوگیری از رأی دادن سیاه‌پوستان به جمهوری‌خواهان که از حقوق بردگان حمایت می‌کردند، دست به خشونت زدند.

استفاده دموکرات‌ها از تروریسم برای رسیدن به قدرت

از اواسط دهه 1870 به بعد، خشونت توسط دموکرات‌ها در قالب فعالیت گروه‌های شبه‌نظامی شورشی در عمق ایالت‌های جنوبی افزایش پیدا کرد. هدف از این خشونت‌ها جلوگیری از رأی دادن سیاه‌پوستان و گرفتن قدرت از دست جمهوری‌خواهان بود. این سیاست ایجاد رعب و وحشت بالأخره جواب داد؛ تا جایی که، به عنوان مثال، در شهر «یازو» در ایالت می‌سی‌سی‌پی که یک جمعیت سیاه‌پوست 12,000 نفری داشت، در انتخابات سال 1874 تنها 7 رأی به نفع جمهوری‌خواهان ثبت شد. در نتیجه، حزب دموکرات قوه مقننه در ایالت می‌سی‌سی‌پی را تحت تسلط خود درآورد.

این پیروزی به کام دموکرات‌ها خوش آمد و اعضای این حزب در ایالت‌های دیگر نه تنها این روش تروریستی را اتخاذ کردند، بلکه برای آن یک نام رسمی هم گذاشتند: «طرح می‌سی‌سی‌پی.» این طرح موفق شد به کمک شبه‌نظامیان مسلح غیررسمی و با ترور رهبران سیاسی و فعالان اجتماعی، و با ارعاب رأی‌دهندگان نتیجه انتخابات سال 1876 را به نفع دموکرات‌ها رقم بزند، و عملاً حق اساسی رأی و سایر حقوق مدنی سیاه‌پوستان را سرکوب نماید.

به این ترتیب ایالت‌های آمریکا یکی پس از دیگری، دموکرات‌ها را در رأس قدرت دیدند. آمارها حاکی است که در سال‌های 1868 تا 1876 هر سال بین 50 تا 100 مورد لینچ کردن رسماً ثبت می‌شد. دموکرات‌های سفیدپوست پس از به دست گرفتن قدرت با جمهوری‌خواهان وارد رقابت شدند. دو حزب درباره انتخابات ریاست‌جمهوری در سال 1876 به توافق رسیدند و یک رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه روی کار آمد. با این وجود، نتیجه این توافق، فشار جمهوری‌خواهان برای احقاق حقوق اساسی بردگان متوقف شد و دوره بازسازی رسماً در سال 1877 به پایان رسید.

 دوره سلب رأی (1877-1917): راه‌حل دموکرات‌ها برای پایان خشونت

بعد از دوره به اصطلاح بازسازی، دوران جدیدی به نام «دوره سلب رأی» آغاز شد. بارزترین مشخص این دوره، راه‌حل دموکرات‌ها برای کاهش خشونت‌ها علیه سیاه‌پوستان بود: حذف کامل بردگان از معادلات سیاسی کشور. ایالت‌های جنوبی آمریکا پس از شکست در جنگ داخلی، ملزم بودند تا قوانین اساسی خود را اصلاح یا حتی بازنویسی کنند. از آن‌جایی که قوه‌های مقننه این ایالت‌ها در کنترل دموکرات‌ها بود، قوانین جدیدی هم در آن‌ها برای حذف سیاه‌پوستان و بردگان از روند تصمیم‌گیری در آمریکا تصویب شد.

بخشی از مستند بی‌بی‌سی درباره لینچ کردن در آمریکا و مورد «جس واشینگتن»؛ توصیفات فیلم درباره نحوه قتل «واشینگتن» حقیقتاً دردناک است؛ 16 هزار نفر شاهد این قنل بودند
 

با توجه به این‌که بسیاری از موارد لینچ کردن، برای ارعاب بردگان و جلوگیری از استفاده آن‌ها از حق رأی و مشارکت‌شان در انتخابات انجام می‌شد، دموکرات‌ها تصمیم گرفتند برای حل این معضل، ساده‌ترین روش را انتخاب کنند: پاک کردن صورت مسئله. به این ترتیب در قوانین جدید انتخاباتی در ایالت‌های جنوبی، مواردی مانند تعیین مالیات برای رأی‌دهندگان، آزمون‌های تعیین سطح درک و سواد پیش از رأی‌گیری، و افزایش ملزومات شهروندی، عملاً مانع از رأی دادن اکثر سیاه‌پوستان و حتی سفیدپوستان فقیر در انتخابات‌ها شد.

با این وجود، سلب حق اساسی رأی دادن از سیاه‌پوستان نیز موجب نشد تا پدیده لینچ کردن متوقف شود. سیاه‌پوستان از اواخر قرن 19 تا اواسط قرن 20 هم‌چنان هدف لینچ کردن‌های سفیدپوستان قرار داشتند[، اما این‌بار به بهانه‌های دیگر. لینچ کردن سیاه‌پوستان در این دوره انعکاسی از مشکلات آمریکا در زمینه نیروی کار و تحولات اجتماعی از جمله تصویب قوانین تفکیک نژادی موسوم به «قوانین جیم کرو» و تلاش سفیدپوستان برای اثبات برتری نژادی‌شان مقابل سیاه‌پوستان بود.

البته انگیزه‌های اقتصادی نیز در قتل سیاه‌پوستان به روش لینچ کردن بی‌تأثیر نبودند. به عنوان مثال، در ایالت‌هایی مانند می‌سی‌سی‌پی و تحت تأثیر بحران اقتصادی در آمریکا و کاهش قیمت پنبه (به عنوان اصلی‌ترین محصول ایالت‌های جنوبی آمریکا) در فصل تسویه‌حساب مزرعه‌داران با کارگران سیاه‌پوست، آمار قتل سیاه‌پوستان افزایش چشم‌گیری داشت. این کار یا برای خلاص شدن مزرعه‌دار از تسویه‌حساب انجام می‌شد و یا برای درس دادن به سایر سیاه‌پوستان برای آن‌که با «اربابان قبلی» خود چانه‌زنی نکنند.

قوانین جیم کرو و تبعیض قانونی علیه سیاه‌پوستان

پس از سال 1876، سرکوب سیاه‌پوستان و تسلط دوباره دموکرات‌ها بر آمریکا فرصت را برای اعمال قوانین تبعیض‌آمیزتر فراهم کرد. بخشی از این قوانین که در دهه 1890 تصویب شدند و به قوانین جیم کرو مشهور هستند، رسماً تبعیض نژادی در آمریکا را تجویز می‌کردند. این قوانین عملاً سیاه‌پوستان را شهروند درجه دو محسوب می‌کردند و در نتیجه آن‌ها آمار پدیده لینچ کردن به اوج خود رسید.

لینچ کردن در این دوره نوعی نمایش عمومی قدرت سفیدپوستان و وسیله‌ای برای اعمال کنترل اجتماعی بود. بیش از 85 درصد از 5000 مورد تخمین‌زده‌شده از لینچ کردن طی دوره پس از جنگ داخلی، علیه سیاه‌پوستان رخ داد. آمار قتل‌ها در سال 1892 به اوج بود یعنی 161 مورد علیه سیاه‌پوستان در یک سال رسید. این آمار طی سال‌های 1889 تا 1923 برابر با دوره بازسازی یعنی 50 تا 100 مورد لینچ کردن در سال در ایالت‌های جنوبی رسید.

 
تاریخ پدیده لینچ کردن در آمریکا و مثال‌هایی از آن
 

ایدئولوژی ضدسیاه‌پوستان آن‌چنان در جامعه آمریکا رخنه کرده بود که «بنجامین تیلمن» فرمان‌دار و سناتور نماینده کارولینای جنوبی سال 1900 طی سخنرانی رسمی خود پشت تریبون مجلس سنای آمریکا گفت: «ما [مردم] اهل جنوب، هرگز حق نیگروها [سیاه‌پوستان] برای حکومت بر انسان‌های سفیدپوست را به رسمیت نشناخته‌ایم، و هرگز این کار را نخواهیم کرد. ما هرگز باور نکرده‌ایم که آن‌ها با انسان‌های سفیدپوست برابر باشند، و هرگز این باور را نخواهیم داشت؛ و ما کوتاه نمی‌آییم تا آن‌ها شهوت خود را با همسران و دختران ما ارضا کنند، بدون آن‌که آن‌ها را لینچ کنیم.»

بخش آخر سخنرانی تیلمن اشاره به برخی از بهانه‌ها یا دلایلی دارد که سیاه‌پوستان به خاطر آن‌که به قتل می‌رسیدند. دلایل سیاسی و اقتصادی اگرچه چنان‌که توصیف شد در گسترش پدیده لینچ کردن تأثیر زیادی داشتند، اما تنها انگیزه سفیدپوستان برای قتل سیاه‌پوستان نبودند. برخی دلایل اجتماعی نیز پشت این تحولات وجود داشت که بررسی آن‌ها ضرورت دارد.

لذت هزاران نفر از سوختن یک سیاه‌پوست

لینچ کردن سیاه‌پوستان به بهانه‌هایی جز آن‌چه تا این‌جا توضیح داده شد نیز در آمریکا اتفاق می‌افتاد. بیش‌ترین دلیلی که برای لینچ کردن سیاه‌پوستان ذکر می‌شد، قتل یا سوءقصد بود. دلایل دیگری که در پرونده‌های لینچ کردن به چشم می‌خورد، شامل مواردی نظیر «رقابت تجاری جسورانه» و «استقلال فکری» بود. البته این اتهامات هم نباید لزوماً اثبات می‌شد.

روند اتفاقات بعد از جنگ داخلی، سفیدپوستان را متقاعد کرده بود که به‌رغم اعطای برخی حقوق به سیاه‌پوستان، هنوز هم جان این «شهروندان درجه دوم» در دست «نژاد برتر سفیدپوست» است. به همین دلیل اگر عده‌ای سفیدپوست به این نتیجه می‌رسیدند که یک سیاه‌پوست مرتکب جرمی شده است، دیگر لزومی نمی‌دیدند او را محاکمه یا حتی جرم او را اثبات کنند.

موارد زیادی از این دست در تاریخ ثبت شده است. به عنوان مثال، سال 1893 یک نیروی پلیس شهر پاریس در ایالت تگزاس به نام «هنری وانس» هنگام دست‌گیری سیاه‌پوستی به نام «هنری اسمیت» با باتوم به او حمله کرد. اسمیت بعد از این حادثه به خانه برگشت، اما مدتی بعد ناپدید شد. طی همین مدت، دختر سه‌ساله وانس، مورد تجاوز قرار گرفت و به قتل رسید. نوعی شورش شهری در واکنش به این جرم شکل گرفت و همه مردم به دنبال هنری اسمیت گشتند تا او را پیدا و به خاطر این جنایت مجازات کنند.

آیا ترامپ سنت «لینچ کردن» را به آمریکا برمی‌گرداند؟ +عکس و فیلم
عموماً پرونده لینچ کردن «هنری اسمیت» را از نظر تعداد حاضرین، بزرگ‌ترین پرونده از این دست در آمریکا می‌دانند
 

بالأخره اسمیت را در ایالت آرکانزاس پیدا کردند و به پاریس بازگرداندند. در مسیر آرکانزاس تا تگزاس هم قطار حامل اسمیت از شهرهای مختلف، مردمی را سوار کرد که می‌خواستند در مراسم لینچ کردن یک سیاه‌پوست به خاطر ارتکاب «بزرگ‌ترین جنایت در تاریخ تگزاس» حاضر باشند. درون شهر، سکویی بلند آماده شد و چیزی بین 10 تا 15 هزار نفر دور آن سکو گرد آمدند. ابتدا اسمیت را به یک تیر چوبی بستند و 50 دقیقه بدن او را از پا تا صورت با آهن گداخته سوزاندند. چشم‌های او را سوزاندند و بیرون آوردند و در دهان او آهن فرو کردند. سپس در حالی که اسمیت بین مرده و زنده بود، نفت روی او ریختند و او را آتش زدند.

این نمونه شاید مشهورترین نمونه از لینچ کردن سیاه‌پوستان باشد، چراکه جمعیت چندین هزار نفری در آن حاضر بودند و نقش فعالی هم در قتل اسمیت داشتند. قبل از آغاز شکنجه، لباس‌های اسمیت تکه‌تکه شد و هر کس که می‌توانستند، تکه‌ای را به یادگار برای خود برد. هنگام آتش زدن هم هر کس هر ماده آتش‌زایی را که به فکرش و دستش می‌رسید، در آتش ریخت. هر بار که اسمیت از درون آتش به این‌طرف و آن‌طرف می‌غلتید، افرادی که دور او بودند، او را دوباره درون آتش می‌غلتاندند و نفت روی آتش می‌ریختند. هر بار که صدایی از اسمیت یا از جسدش بلند می‌شد، جمعیت از شادی فریاد می‌کشید. و در نهایت هم جمعیت تکه‌های زغال‌شده جسد اسمیت را به عنوان یادگاری برداشتند. 

سیاه‌پوستان هنوز هم لینچ می‌شوند

اوایل قرن 20، یکی از تفریحات مردم در آمریکا تبادل تصاویر و کارت پستال‌هایی بود که روی آن‌ها عکس‌هایی از صحنه‌های لینچ کردن سیاه‌پوستان خودنمایی می‌کرد. در برخی از این کارت پستال‌ها یک سیاه‌پوست در حال سوختن در آتش، هم‌راه با جمعیتی به تصویر کشیده شده بود که در اطراف او جمع شده و برای گرفتن عکس یادگاری به دوربین نگاه می‌کردند. برخی از این کارت پستال‌ها رسماً با هدف ارعاب سیاه‌پوستان منتشر می‌شدند تا جایی که روی آن‌ها عبارت «هشدار» یا حتی شعرهای نژادپرستانه مانند این شعر نوشته شده بود: «اکنون نیگرو به لطف دائم [خداوند] / باید بیاموزد که سر جای خودش بنشیند / در جنوب آفتابی، سرزمین آزادگان / تا ابد سفیدپوست برتر است.»

نکته‌ای که درباره همه موارد لینچ کردن صدق می‌کند، عدم محاکمه قربانیان است. به این ترتیب هیچ‌گاه ثابت نمی‌شود که قربانی واقعاً مرتکب جرمی شده است یا نه. به عنوان مثال، 15 ژوئن سال 1920، سه سیاه‌پوست که در یک سیرک کار می‌کردند، در شهر «دلوث» در ایالت مینه‌سوتا به اتهام تجاوز به یک زن سفیدپوست لینچ شدند، اما در آزمایش‌های بعدی یک پزشک روی آن زن، هیچ اثری از تجاوز یا حمله فیزیکی را نشان نداد[16]. پس از حدود 80 سال، در سال 2003 پلیس این شهر حتی یک بنای یادبود هم برای این سه نفر ایجاد کرد.

آیا ترامپ سنت «لینچ کردن» را به آمریکا برمی‌گرداند؟ +عکس و فیلم
اعدام سه جوان سیاه‌پوست در شهر «دلوث» در ایالت مینه‌سوتا و عکس یادگاری مردم با اجساد آن‌ها

19 جولای سال 1935، «رابین استیسی» کشاورز بی‌خانمان سیاه‌پوست بعد از آن‌که چندین بار درِ خانه مردم را زد و از آن‌ها درخواست غذا کرد، به جرم ایجاد آزاد برای شهروندان دست‌گیر شد. با این وجود، عده از مردم استیسی را از مکانی که در آن بازداشت بود ربودند و به قتل رساندند. به‌رغم آن‌که چهره قاتل‌ها در تصاویر گرفته شده از این مورد لینچ کردن قابل‌تشخیص بود، اما دولت اقدامی در زمینه مجازات این افراد انجام نداد. 

مجازات و قتل سیاه‌پوستان «بدون محاکمه» و به «اتهام» جرائمی مانند «کنار نرفتن از جلوی خودروی یک سفیدپوست» یا «اعتراض به لینچ کردن یک فرد دیگر» تصاویر ذهنی آشنایی هستند که این روزها هرچند ساعت یک بار در آمریکا تکرار می‌شوند. نیروهای پلیس آمریکا بدون آن‌که نیازی ببینند یک فرد سیاه‌پوست را «به دست قانون بسپارند» صرفاً به این خاطر که نگران هستند نکند مورد حمله او قرار بگیرند، به او شلیک می‌کنند و او را می‌کشند.

در تاریخ آمریکا هیچ رقم دقیقی برای موارد لینچ کردن ذکر نشده است. البته آماری مبنی بر لینچ کردن 3446 سیاه‌پوست بین سال‌های 1882 تا 1968، یا 4075 سیاه‌پوست بین سال‌های 1877 تا 1950 یا حتی 4742 سیاه‌پوست بین سال‌های 1882 تا 1968 وجود دارد، اما هیچ‌یک از این آمارها قطعی نیستند و موارد گزارش‌نشده از لینچ کردن را شامل نمی‌شوند.

این در حالی است که امروزه آمار کشتار سیاه‌پوستان توسط پلیس آمریکا بسیار بیش از این‌هاست، اما باز هم اقدام جدی‌ای برای حل این معضل نمی‌شود. ترامپ 1 بهمن سال 95 در حالی رئیس‌جمهور آمریکا شد که مخالفان و موافقانش به نژادپرست بودن او اعتراف دارند. مکزیکی‌هایی که ترامپ مهم‌ترین قول داخلی خود را ساخت یک دیوار در مرز آمریکا با کشورشان می‌داند، طبق برخی آمارها حدود 600 نفر از هم‌وطنان‌شان را بین سال‌های 1848 تا 1928 به همین روش لینچ کردن از دست دادند.

ترامپ علاوه بر تمام شعارهای نژادپرستانه‌اش، قول داده پلیس آمریکا را مجهزتر و از نیروهای پلیس حمایت کند. پلیسی که با همین وضعیت امروز از کشتن سیاه‌پوستان هیچ ابایی ندارد، قطعاً با حمایت‌های شخص رئیس‌جمهور دست خود را بازتر هم خواهد دید. ترامپ هم‌چنین مانند جمهوری‌خواهان تأکید زیادی هم روی مسلح کردن مردم عادی در آمریکا داشته است و اکنون باید منتظر ماند و دید آیا رئیس‌جمهور جدید آمریکا موفق می‌شود سنت قدیمی لینچ کردن را به این کشور بازگرداند یا نه.

دنباله مطالب نمونه های نژادپرستی در آمریکا

 نوزادی: سال ۲۰۲۰، به ازای هر ۱۰۰,۰۰۰ تولد نوزاد زنده، ۱۰/۴ نوزاد سیاه‌پوست جان خود را از دست دادند؛ در حالی که این رقم در میان نوزادان سفیدپوست ۴/۴ نفر بود. همچنین ۱۴/۸ درصد از نوزادان سیاه‌پوست در سال ۲۰۲۱ نارس به دنیا آمدند؛ که بیش‌تر از هر گروه نژادی یا قومی دیگری در آمریکا بود. میزان مرگ‌ومیر مادران باردار سیاه‌پوست در سال ۲۰۲۱ نیز به ازای هر ۱۰۰,۰۰۰ تولد نوزاد زنده، ۶۹/۹ مورد بود. این در حالی است که این رقم در میان سفیدپوستان ۲۶/۶ مورد بود. چرا بسیاری از زنان سیاه‌پوست در بارداری می‌میرند؟ یک دلیل: پزشکان آن‌ها را جدی نمی‌گیرند. در بسیاری از موارد، پزشکان تصور می‌کنند زنان سیاه‌پوست آستانه‌ی تحمل درد بالاتری دارند و بنابراین به درخواست‌های آن‌ها برای رسیدگی به دردهایشان، توجهی نمی‌کنند؛ حتی در مواردی که درد نشانه‌ی وجود یک بیماری مرگ‌بار است.

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«آنجلیکا لیونز» همزمان که سختی‌های دوران بارداری‌اش را برای تیم «آسوشیتدپرس» تعریف می‌کند، اشک می‌ریزد. لیونز در دوران بارداری‌اش بارها به بیمارستان مراجعه کرد و از دردهای شدید شکایت کرد. با این حال، هر بار به او می‌گفتند دردهایش طبیعی است و او را به خانه می‌فرستادند. تا این‌که پس از یکی از مراجعه‌هایش به بیمارستان، او را بستری کردند. لیونز تا این‌جا را یادش می‌آید که او را برای زایمان اضطراری به اتاق عمل بردند. بعدها به او گفتند تا یک قدمی مرگ رفته است. قلبش از حرکت ایستاد و صرفاً با دستگاه‌های پزشکی زنده بود. پس از سه روز به هوش آمد، و از آن‌جایی که نمی‌توانست حرف بزند، با اشاره سراغ نوزادش را گرفت. پسرش «ملیک» نارس به دنیا آمده بود، اما زنده بود. با این حال، لیونز، که زایمان اولش بود، هرگز نتوانسته بود شیرینی لحظات اولی را تجربه کند که نوزاد را روی سینه‌ی مادر می‌گذارند. حتی نمی‌دانست پسرش چه شکلی است. شاید ناامیدکننده‌تر از همه برای او این بود که بیمارستانی که به آن مراجعه می‌کرد، وابسته به همان دانشگاهی بود که در آن تدریس می‌نمود. با این وجود، همه‌ی زنان سیاه‌پوست به اندازه‌ی لیونز خوش‌شانس نیستند. بسیاری از آن‌ها خودشان یا فرزندشان، و یا هر دو، قربانی نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا می‌شوند. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«آنجلیکا لیونز» (چپ) خیلی خوب می‌دانست که زایمان در آمریکا برای زنان سیاه‌پوست خطرناک است. خودش درباره‌ی تبعیض نژادی در نظام درمانی آمریکا به دانشجویانش درس داده بود؛ از جمله این‌که خطر مرگ زنان سیاه‌پوست در دوران بارداری یا حین زایمان تقریباً سه برابر همتایان سفیدپوست‌شان است. سال ۲۰۱۹ چیزی نمانده بود همین اتفاق برای خودش بیفتد. برخی درمانگران در آمریکا، عقاید عجیب‌وغریبی دارند: مثلاً معتقدند سیاه‌پوستان، از جمله مادران سیاه‌پوست، پوست ضخیم‌تر و استخوان‌های قوی‌تری دارند و عصب‌هایشان کم‌تر از سفیدپوستان حساس است. همین عقاید باعث می‌شود کم‌تر به دردهای سیاه‌پوستان توجه و رسیدگی کنند. آنجلیکا تنها عضو خانواده‌ی لیونز نیست که نژادپرستی را در دوران بارداری و زایمان خود تجربه کرده است. خواهش «آنسونیا» (راست) نیز پس از دو بارداری ناموفق، در سومین بارداری‌اش تجربه‌ی تلخی مشابه آنجلیکا داشت. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«آنسونیا لیونز» پسرش «آدریان» را راه می‌برد. آدریان نارس به دنیا آمد و پنج روز ابتدای عمرش را در بخش مراقبت‌های ویژه سپری کرد. سپس مدتی به دلیل مشکلات تنفسی در بیمارستان بستری شد. موضوع تبعیض نژادی در نظام درمانی آمریکا همبستگی مستقیمی با متغیرها یا طبقه‌ی اجتماعی نیز ندارد. به عنوان نمونه، آمار مرگ‌ومیر مرتبط با بارداری در زنان سیاه‌پوست دارای مدرک دانشگاهی، ۱/۶ برابرِ زنان سفیدپوست با مدرک پایین‌تر از دبیرستان است. 

 کودکی: ۱۲/۳ درصد از کودکان سیاه‌پوست از آسم رنج می‌برند. این رقم بیش از دو برابرِ همتایان سفیدپوست آن‌ها (۵/۵ درصد) و بیش‌ترین میزان در میان کودکان هر نژاد دیگری در آمریکاست. آمار مرگ‌ومیر در اثر ابتلا به اسم نیز در میان کودکان سیاه‌پوست نسبت به کودکان سفیدپوست بسیار بیش‌تر است. سال ۲۰۲۰، به ازای هر یک میلیون نفر جمعیت زیر ۱۸ سال، ۱۰/۷ کودک سیاه‌پوست در نتیجه‌ی ابتلا به آسم جان خود را از دست دادند. این در حالی است که این رقم در میان کودکان سفیدپوست ۱/۴ درصد بود. چرا کودکان سیاه‌پوست بیش‌تر در معرض آسم هستند؟ محل زندگی. از هر ۱۰ کودک سیاه‌پوست ۴ نفر در محله‌هایی زندگی می‌کنند که (به عنوان مثال به خاطر نزدیکی به کارخانه‌ها و آزادراه‌ها) درگیر آلودگی هوا هستند. این رقم برای کودکان سفیدپوست ۱ نفر است.

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«کارتر منسون» (راست) ۵ ساله، با خواهرش «کیدنس» (چپ) ۹ ساله، مقابل خانه‌ی یکی از اقوامشان بازی می‌کند. کارتر وسط جشن تولد صمیمی‌ترین دوستش، یک‌باره دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشت و پشت سر هم می‌گفت: «نمی‌توانم نفس بکشم؛ نمی‌توانم نفس بکشم.» مادرش «کاترین» در حالی که اشک می‌ریخت، این خاطره را برای تیم «آسوشیتدپرس» تعریف کرد. کودکان سیاه‌پوست به خاطر زندگی در محله‌های فاقد هوای پاک، اغلب در نزدیکی کارخانه‌های آلوده‌کننده‌ی هوا، بیش‌تر از همتایان سفیدپوست خود در معرض ابتلا به آسم قرار دارند..از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«کارتر منسون» (چپ) در مبارزه با آسم یک متحد قدرتمند دارد: خواهر خجالتی‌اش «کیدنس» (راست). کیدنس به‌شدت مراقب برادر کوچکترش است و هر گاه آسم به سراغ کارتر می‌آید، به او کمک می‌کند. با این حال، خود کیدنس نیز از آسم رنج می‌برد. (+)

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

داروها و اسپری‌های تنفسی «کارتر» و «کیدنس منسون». تخته‌ای از جنس مقوا به دیوار تکیه داده شده که روی آن دستورالعمل‌های مقابله با حمله‌ی تنفسی نوشته شده است. «کاترین» مادر کارتر و کیدنس، در حالی که تلاش می‌کند جلوی اشک‌هایش را بگیرد، می‌گوید برای بچه‌هایش هم مادر است، هم معلم، و هم پرستار. با این حال، باز هم احساس می‌کند برای آن‌ها کم گذاشته است. 

در همین‌باره بخوانید:

در آمریکا هر 19 دقیقه یک نوزاد با وابستگی به مواد مخدر به دنیا می‌آید. همه این نوزادان طی چند روز اول زندگی، به «سندرم ترک نوزاد» مبتلا می‌شوند. دیدن برخی علائم این اختلال مانند رعشه‌ای که در تمام بدن نوزاد ایجاد می‌شود و گاه تا 20 ثانیه ادامه پیدا می‌کند، حقیقتاً دل‌خراش است. این سندرم با علائمی نظیر تشنج، تب، تنگی نفس، تعرق و افزایش ضربان قلب، گاهاً تا شش ماه ادامه پیدا می‌کند. در حالی که حتی تصور بروز این مشکلات در نوزادان چند روزه هم دردآور است، واقعیت تلخ‌تر این است که بسیاری از این نوزادان، به علت آن‌که نهادهای مراقبتی آمریکا به وظیفه خود در قبال آن‌ها عمل نمی‌کنند تنها چند روز یا چند ماه فرصت زندگی در این جهان را پیدا می‌کنند.


در حالی که دولت آمریکا چشم خود را روی معضل اعتیاد در این کشور بسته است، بیش‌ترین آسیب را از این معضل، نه معتادان، بلکه نوزادانی می‌بینند که در خانواده‌های معتاد به هروئین، تریاک و سایر مواد و داروهای مخدر به دنیا می‌آیند و خود نیز از آغاز تولد، «وابسته» به مواد مخدر هستند.

طبق آمار سال 2013 (آخرین سالی که آمار آن در این‌باره موجود است)، حدود 24.6 میلیون کودک و نوجوان آمریکایی که 12 سال یا بیش‌تر سن دارند، معادل 9.4 درصد از کل جمعیت این کشور، به طور غیرقانونی از مواد مخدر استفاده می‌کنند. طی همین سال، بیش از 27 هزار نوزاد وابسته به مواد مخدر در این کشور متولد شدند. اگر می‌خواهید حیرت‌انگیز بودن این آمار را بهتر درک کنید، آن را این‌گونه ببینید: در سال 2013، به طور متوسط، هر 19 دقیقه، یک نوزاد معتاد به مواد مخدر در آمریکا متولد شد.

دکتر «لورن جانسون» مدیر بخش اطفال در مرکز اعتیاد و بارداری دانشگاه «جانز هاپکینز» آمریکا می‌گوید: «این یک بحران است. یک بیماری همه‌گیر است. بحران مواد مخدر در این کشور با سرعت رو به رشدی گسترش پیدا می‌کند و ما شاهد به دنیا آمدن شمار بیش‌تر و بیش‌تری از این نوزادان هستیم.»

آمار «خدمات ملی سلامت» انگلیس در سال 2014 نشان داد، این کشور هم وضعیت خیلی بهتری ندارد. در این سال 7800 کودک در انگلیس وابسته به مواد مخدر متولد شدند: یعنی به طور متوسط هر 67 دقیقه، یک کودک. ضمناً هر سال 1536 نوزاد نیز دچار سندرم ترک نوزاد می‌شوند[2] (که در ادامه بیش‌تر به آن خواهیم پرداخت). این ارقام نشان‌دهنده افزایش 22 درصدی شمار این نوزادان طی 10 سال گذشته در انگلیس است.

 
طی یک دهه گذشته، بیش از 130 هزار نوزاد در آمریکا به دنیا آمده و همه آن‌ها دچار «سندرم ترک نوزاد[4]» شده‌اند. این سندرم[5] که در نوزادانی رخ می‌دهد که در رحم مادر[6] در معرض استعمال مواد مخدر قرار گرفته‌اند[7]، شبیه به آثار ترک اعتیاد به هروئین در بزرگ‌سالان است. این علائم که دیدن آن‌ها در یک نوزاد تازه به دنیا آمده (فیلمی که در ابتدای این گزارش دیدید) دل هر انسانی را به درد می‌آورد، معمولاً طی یک تا سه روز اول تولد خود را نشان می‌دهند، اما ممکن است بروز آن‌ها تا یک هفته هم به تعویق بیفتد.

سندرم ترک نوزاد می‌تواند شامل این موارد باشد: تشنج، تب، لرزش به صورت رعشه، تنفس بیش از حد سریع، ضربان تند قلب[8]، تعریق، مشکلات تغذیه‌ای، مشکل در خوابیدن، اسهال، استفراغ، نقص مجاری ادراری، گرفتگی بینی یا عطسه، گریه بیش از حد یا با صدای نازک، زودرنجی و حساسیت تقریباً به همه چیز، لکه‌دار شدن پوست، مکیدن بیش از حد، واکنش‌های بیش‌فعالی، کشیدگی بیش از حد عضلات، سرعت پایین افزایش وزن، اختلال در مهارت‌های حرکتی، و تأخیر در یادگیری مهارت‌های اجتماعی.

نوزادانی که وابسته به مواد مخدر به دنیا می‌آیند طی سندرم ترک[9]، در اغلب موارد دچار رعشه‌های شدید هستند، ناله می‌کنند، به خود می‌پیچند، نفس‌نفس می‌زنند، در خوردن مشکل دارند، و معمولاً هنگام شیر خوردن علائم خفگی را نشان می‌دهند.

مرگی که انتظار کودکان وابسته به مواد مخدر را می‌کشد

طی تحقیقات مفصل رویترز[10] در این‌باره، 110 نوزاد و کودک نوپا بین سال‌های 2010 تا اواخر 2015 شناسایی شدند که مادران آن‌ها در دوران بارداری مواد مخدر مصرف کرده‌اند و این کودکان پس از آن‌که بیمارستان آن‌ها را به مادرشان سپرده است، به دلایل قابل‌پیش‌گیری جان خود را از دست داده‌اند. نکته این‌جاست که آن‌چه موجب مرگ این کودکان شده، اعتیادشان به مواد مخدر در هنگام به دنیا آمدن نبوده است، بلکه همه آن‌ها به اندازه کافی بهبود پیدا کرده و از بیمارستان مرخص شده‌اند.

«آنجلیکا مک‌کنی» به «لیندایا» شیر می‌دهد؛ فردای این عکس، آنجلیکا که سه نوع مواد مخدر مصرف کرده بود، روی دخترش خواب می‌رود و او را خفه می‌کند.
آن‌چه جان این کودکان را گرفته، تحویل دادن آن‌ها به خانواده‌ای بوده که صلاحیت مراقبت از آن‌ها را نداشته است. بیش از 40 نفر از این کودکان خفه شده‌اند و 13 نفر به دلیل مسمومیت خوردن «متادون» (مخدر قوی صنعتی که در مهار اعتیاد به مواد مخدر دیگر کاربرد دارد)، هروئین، «اکسی‌کدون» (مخدر ضددرد) و یا سایر مواد شبه‌افیونی جان خود را از دست داده‌اند. در سه‌چهارم از این 110 پرونده، فوت کودک به خاطر اقدامات مادر بوده و در بقیه موارد، شوهر، دوست‌پسر، یا بستگان دیگر مادر دلیل مرگ کودک بوده‌اند.

یکی از دردناک‌ترین پرونده‌ها در میان این 110 مورد، پرونده «مگی می ترامل» نوزادی بود که در اوکلاهما پس از آن جان خود را از دست داد که «لیندزی فیدلر» مادرش تحت تأثیر «مت‌آمفتامین» (مشهور به شیشه) و چندین ماده مخدر دیگر، دختر 10 روزه‌اش را به اشتباه هم‌راه با لباس‌های کثیف، داخل ماشین لباس‌شویی گذاشت و خودش بی‌هوش شد. «مگی» را زمانی پیدا کردند که ماشین لباس‌شویی کارش را تمام کرده بود و مگی هم دیگر نفس نمی‌کشید. فیدلر اکنون 15 سال محکومیت خود را به خاطر قتل غیرعمد و غفلت از فرزند در زندان سپری می‌کند.

ضعف در قانون، ضعف در اجرا، یا در هر دو؟

قانون فدرال در آمریکا از پرستاران و ارائه‌دهندگان مراقبت‌های بهداشتی می‌خواهد تا هر زمان که نوزادی وابسته به مواد مخدر به دنیا می‌آید[11]، این مسئله را به اطلاع نهادهای حفاظت از کودکان برسانند تا مددکاران اجتماعی این نهادها پس از مرخصی نوزاد از بیمارستان، از سلامت و ایمنی وی در خانواده مطمئن شوند. با این حال، هم این قانون و هم اجرای آن در ایالت‌های مختلف به هیچ عنوان کارآمد نیست. در 75 مورد از 110 پرونده فوق، نهادهای حفاظت از کودکان اطلاع پیدا کرده بودند، اما اقدامی برای حفاظت از جان این نوزادان انجام ندادند.

تحقیقات رویترز نشان می‌دهد قوانین فدرال آمریکا در این زمینه، در هیچ کجای این کشور موفقیت‌آمیز نبوده است. پرونده‌های بالا (که درباره بعضی از آن‌ها در ادامه گزارش مفصل‌تر توضیح خواهیم داد) نشان می‌دهد این قوانین نواقص مرگ‌باری دارند و نمی‌توانند راه‌حل معضلی باشند که باراک اوباما آن را «اپیدمی» اعتیاد به مواد مخدر در آمریکا توصیف کرده است؛ اپیدمی‌ای که سهولت دست‌رسی مردم به داروهای آرام‌بخش و همین‌طور ارزان‌قیمت بودن هروئین آن را تشدید کرده است.

«کورتنی نیکول هاول» دو بار متادون را با نوعی استامینوفن مخلوط کرد و به «جازلین» داد، چون «غذا نمی‌خورد و نمی‌خوابید؛ انگار آن بچه همیشگی نبود.» دختربچه 17 ماهه، قربانی این شد که مادرش نمی‌دانست چگونه او را آرام کند.

سال 2003، زمانی که کنگره لایحه «حفظ ایمنی کودکان و خانواده‌ها» را تصویب کرد، حدود 5000 نوزاد وابسته به مواد مخدر در آمریکا متولد شده بودند. این تعداد از آن سال، به طور چشم‌گیری افزایش پیدا کرد و بر اساس پرونده‌های ترخیص از بیمارستان، سال 2013 به بیش از 27 هزار مورد رسید.

قوانین فدرال هم‌چنین ایالت‌های مختلف را موظف کرده تا تمامی این نوزادان را تحت حفاظت خود بگیرند، صرف‌نظر از این‌که مادران آن‌ها مواد مخدر را به شکل غیرقانونی و یا با تجویز دکتر مصرف می‌کنند. با این وجود، اکثر ایالت‌ها قوانین فدرال را نادیده می‌گیرند و هر سال هزاران نوزاد را در معرض خطر مرگ قرار می‌دهند.

دست‌کم 36 ایالت، فاقد هرگونه قانون یا حتی سیاست مدونی هستند که پزشکان را وادار کند همه موارد تولد نوزاد وابسته به مواد مخدر را گزارش کنند. 9 ایالت دیگر و همین‌طور بخش کلمبیا ظاهراً از این قوانین فدرال تبعیت می‌کنند و قوانین در پنج ایالت دیگر نیز آن‌قدر نامشخص و گیج‌کننده است که حتی پزشکان و مسئولین حفاظت از کودکان هم از آن‌ها سردرنمی‌آورند.

طبق قوانین برخی ایالت‌ها (دقیقاً عکس قوانین فدرال)، اگر مادر داروهای مخدر را با تجویز پزشک مصرف می‌کند، اصلاً نیازی نیست چنین موضوعی در پرونده نوزاد او لحاظ گردد. این در حالی است که پزشکان می‌گویند سوءاستفاده از داروهای مخدر از جمله متادون می‌تواند به اندازه اعتیاد به مواد مخدر غیرقانونی، خطرناک باشد.

کنگره به ازای تبعیت از لایحه سال 2003 مبلغی هم به ایالت‌ها بودجه می‌دهد، اما این مبلغ آن‌قدر اندک و البته بی‌حساب‌وکتاب است که عملاً ارزشی ندارد. سال 2015، بخش کلمبیا که از این قانون پیروی می‌کند، 83,673 دلار از کنگره بودجه گرفت و کالیفرنیا که به این قانون عمل نمی‌کند، 2.8 میلیون دلار. تحقیقات نشان می‌دهد به‌رغم آن‌که کم‌تر ایالتی از قانون فدرال تبعیت می‌کند، اما هیچ ایالتی تا کنون از بودجه کنگره محروم نشده است.

«کریستینا ریورو» وقتی با درد شکم به بیمارستان رفت، تازه متوجه شد باردار بوده است. «نیکولو وارتر» فرزند او، دو ماه دچار سندرم ترک نوزاد بود و 9 ماه بعد، به علت مسمومیت با هروئین جان خود را از دست داد.

گزارش‌های ترخیص نشان می‌دهد در تمامی 27 هزار پرونده سندرم ترک نوزاد در سال 2013، کارکنان بیمارستان‌ها از وضعیت نوزادان مطلع بوده‌اند و حتی آن‌ها را مداوا هم کرده‌اند. با این حال، مشاهده سندرم ترک کودک که باید موجب شود صلاحیت والدین برای نگه‌داری از نوزاد زیر سؤال برود، در اغلب این موارد موجب نشده تا بیمارستان تمهیداتی برای حفاظت از نوزاد در خانه بیندیشد، به خصوص در شرایطی که به گفته جانسون «[بعد از زایمان] دقیقاً زمانی است که یک زن آماده برگشت [به استعمال مواد مخدر] است، چون احساس درد، خستگی، افسردگی، اضطراب و حتی پشیمانی می‌کند.»

از آن‌جا که تولد بسیاری از نوزادان وابسته به مواد مخدر گزارش نمی‌شود، هیچ‌کس نمی‌داند دقیقاً چه تعداد از این کودکان پس از ترخیص از بیمارستان و سپرده شدن به دست والدین، آسیب می‌بینند و یا جان خود را از دست می‌دهند. این رقم بین سال‌های 2010 تا 2015 به طور قطع بیش‌تر از 110 نفر است، چراکه اکثر ایالت‌ها تنها بخشی از اطلاعات موجود درباره علت مرگ و میر نوزادان را در اختیار رویترز گذاشتند و برخی ایالت‌های بزرگ‌تر، از جمله نیویورک، هیچ گزارشی در این‌باره به رویترز ندادند.

پزشکانی که درباره این پرونده‌ها کار می‌کنند، می‌گویند دولت اوباما برای رسیدگی به این مشکل کاری نکرده است. اوباما طی یک سخنرانی در ماه اکتبر گفت که پس از به عهده گرفتن ریاست‌جمهوری در سال 2009 «شروع به مطالعه درباره این موضوع یعنی مخدرها کردم و آمار در این‌باره من را شگفت‌زده کرد.»

با این حال، سه سال طول کشید تا کاخ سفید (سال 2012) یک کنفرانس درباره نوزادان وابسته به مواد مخدر تشکیل دهد. و سه سال دیگر طول کشید تا کاخ سفید «اقدامات عملی» انجام دهد: بروزرسانی وب‌سایت‌های سازمانی مرتبط. یک ماه پیش از پایان سال 2015، کنگره لایحه‌ای را تصویب کرد که به دولت دستور می‌داد تا طی یک سال آینده، یک استراتژی ملی را در این‌باره تدوین نماید.

«آماندا مک‌کنزی» تحت تأثیر متادون پسرش «لیام» را با خود به حمام برد اما در وان خوابش برد؛ مک‌کنزی زمانی بیدار شد که لیام کنارش در وان غرق شده بود.
«لورتا فینیگان» پزشکی که مقیاس پزشکی ابداعی او به طور گسترده‌ای برای ارزیابی سندرم ترک نوزاد مورد استفاده قرار می‌گیرد، ضمن اظهار «دل‌سردی و ناامیدی» از واکنش دولت اوباما به معضل نوزادان وابسته به مواد مخدر می‌گوید: «آماری که نشان می‌دهد شمار این پرونده‌ها چه اندازه افزایش داشته، دست‌کم از سال 2012 در دست‌رس بوده است. الآن سال 2015 است. پس چه زمانی می‌خواهند کاری انجام بدهند؟»

فینیگان توضیح می‌دهد: «ما می‌دانیم مراقبت از این نوزادان بسیار دشوار است. اگر شرایط مناسبی برای مادر و کودک ایجاد نکنید، وقتی به خانه خود می‌روند، همه چیز برای سوءرفتار مادر یا دیگر افراد در خانه با نوزاد، فراهم است.» در توضیح این شرایط باید گفت که سندرم ترک نوزاد معمولاً در پنج هفته اول، بیش‌ترین شدت را دارد، اما ممکن است از سه تا شش ماه طول بکشد. بسیاری از این نوزادان طی این مدت، علاوه بر علائمی که در ابتدای گزارش ذکر شد، با مشاهده یا لمس کوچک‌ترین محرکی، شروع به گریه می‌کنند. این محرک حتی می‌تواند لبخند مادرشان باشد.

گریه این نوزادان نیز به هیچ عنوان گریه‌ای عادی نیست، بلکه معمولاً آن‌قدر شدید است که بدن آن‌ها را دچار رعشه می‌کند. «کیمبرلی نلسون» مدیر پرستاری واحد مراقبت‌های ویژه نوزادان (NICU) در مرکز پزشکی ملی کودکان در واشنگتن درباره این گریه می‌گوید: «[صدای این گریه] یک جیغ از روی وحشت و استیصال است. صدایی است که [اگر بشنوید] فراموشش نخواهید کرد.»

«روندا ادموندز» پرستار نوزاد اهل هانتینگتون در ایالت ویرجینیای غربی نیز می‌گوید: «[مراقبت از این کودکان یک کار] بی‌امان است. هیچ استراحتی در کار نیست. بنابراین می‌توانید تصور کنید پدر و مادری که خواب ندارند و در مقابله با مشکلات خودشان درمانده‌اند، چگونه می‌خواهند از چنین نوزادی مراقبت کنند و این شرایط چگونه می‌تواند منجر به سوءرفتار یا غفلت از نوزاد شود.»

«جنیفر فریزیر» آنتیبیوتیکی را که باید به «جیسی» می‌داد، با متادونی که خودش برای ترک اعتیاد استفاده می‌کرد، اشتباه گرفت و دختربچه‌اش قربانی همین اشتباه شد.
«برایدن کامینگز» صبح روزی که مادرش او را خفه کرد، تازه شش هفته‌اش شده بود. «توری شلایر» مادر 20 ساله برایدن، تحت تأثیر مت‌آمفتامین، «زاناکس» (داروی ضدافسردگی) و متادونی که دکتر برای کمک به ترک هروئین تجویز کرده بود، در ابتدا می‌گفت درباره آن‌چه که بر سر نوزادش آمده «گیج» شده است. اما پلیس گیج نبود. افسری که 17 اکتبر سال 2014 برای بررسی به خانه او رفته بود، در استشهادیه خود گفت: «مادر، غرق خواب شده و روی برایدن رفته بود.» همین باعث شد تا برایدن خفه شود.

برایدن، سه هفته اول عمر خود (یعنی نیمی از عمرش) با سندرم ترک نوزاد دست و پنجه نرم کرده بود و بعد از بهبود وضعیتش، بیمارستان او را به دست شلایر معتاد و پدر 48 ساله‌ای داده بود که سابقه کیفری نیز در پرونده‌اش داشت. علاوه بر این، پزشکان بیمارستان از یک کار مهم دیگر هم غفلت کردند: هیچ‌کس به مسئولین حفاظت از کودکان خبر نداد که این نوزاد سه هفته‌ای را به دست مادری داده‌اند که معتاد به مواد مخدر است. تنها تماسی که با مقامات خدمات مراقبت از کودکان گرفته شد، 80 روز بعد از مرگ برایدن بود.

اوایل روز 22 ژانویه سال 2015، کودکی نوپا، صدای «آنتونی» برادر نوزادش را شنید که نمی‌توانست نفس بکشد. دختربچه تلاش کرد پدر و مادرش را بیدار کند، اما هر دوی آن‌ها کنار نوزاد دراز کشیده بودند و در نتیجه مصرف مسکن‌های تجویزی و داروهای ضداضطراب، به خواب عمیقی فرو رفته بودند. هنگامی که مادر آنتونی از خواب بیدار شد، نوزادش روی صورت خوابیده و بدنش کبود شده بود.

در این پرونده هم اگرچه مادر مشکوک به سوءمصرف مواد مخدر بود و آنتونی هم اولین روزهای عمر خود از سندرم ترک نوزاد رنج برده بود، اما باز هم به تشخیص یک نهاد حفاظت از کودکان، آنتونی «هیچ نیازی به مراقبت نداشت.» در میان 110 پرونده ابتدای گزارش، 47 کودک دیگر نیز در شرایط مشابه و به علت «شرایط غیرایمن خواب» جان خود را از دست داده‌اند.

«ریان پدرسون» به محض شنیدن صدای قلب «آوری» تصمیم گرفت مواد مخدر را کنار بگذارد، اما تنها سه روز بعد از تولد او چند نوع ماده مخدر و آرام‌بخش مصرف کرد و به پسرش شیر داد. ریان در همان حال، خواب رفت و وقتی بیدار شد، آوری خفه شده بود.

«ملانی آن پریچارد» پیش از آن‌که اکتبر سال 2012 کودک 8 ماهه‌اش را مسموم کند، سابقه‌ای طولانی در مصرف مت‌آمفتامین داشت و دو بار به خاطر غفلت و سوءرفتار فیزیکی، «صلاحیت سرپرستی فرزند» را از او و هم‌سرش سلب کرده بودند. با این وجود، کارکنان خدمات اجتماعی از این سابقه بی‌خبر بودند و «مارنی کی» را پس از تولد به پدر و مادرش سپردند. تحقیقات ایالتی نشان می‌داد مارنی پیش از مرگ، سوء‌تغذیه داشته و آب بدنش کم شده بوده است. با این حال، علت مرگ او هیچ‌یک از این‌ها نبود، بلکه خوردن «فنتانیل» بود، ماده مخدری که از مورفین قوی‌تر است. از 110 پرونده مذکور، 12 کودک دیگر نیز به دلیل خوردن متادون، هروئین، اکسی‌کدون یا مواد مخدر دیگر کشته شده‌اند.

«بلا بلکیستن» دختربچه دو ساله پس از آن‌که مادرش او را در خانه گم کرد، توسط هم‌سایه‌شان و در حالی پیدا شد که بدون لباس و با صورت در استخر خانه افتاده و غرق شده بود. وقتی افسران پلیس به خانه آن‌ها رسیدند، «کلی» مادر «بلا» در حالی که کاملاً مشهود بود تحت تأثیر مواد مخدر است، بدون آن‌که حتی بداند چه اتفاقی افتاده، بریده‌بریده حرف می‌زد و تلاش می‌کرد سر پا بایستد. «کلی» به قتل درجه دوم متهم شد و همان سال، خودکشی کرد. از 110 پرونده، 7 پرونده دیگر نیز شامل کودکانی می‌شد که به علت غفلت والدین خود، غرق شده بودند.

مقامات ایالتی معتقدند «داستین انگوین» که تنها 10 هفته داشت، توسط دوست‌پسر مادرش و بر اثر «بدرفتاری فیزیکی» کشته شده است. در حالی که «براندون آدکینز» خدمات محافظت از کودک را مقصر می‌داند، چون داستین را با مادر معتادش به خانه فرستاده‌اند. از سوی دیگر، «دبورا آرمسترانگ» سخن‌گوی خدمات محافظت از کودک می‌گوید بیمارستان به هیچ‌یک از مددکاران این سازمان خبر نداده است. 10 پرونده دیگر نیز در میان 110 پرونده، متعلق به نوزادان یا کودکانی می‌شد که به علت خشونت فیزیکی والدین جان خود را از دست داده بودند.

به‌رغم همه این پرونده‌ها، هنوز هم قوانین ثابتی در آمریکا وجود ندارد که تمام ایالت‌ها به آن‌ها عمل کنند. هم‌چنان در برخی ایالت‌ها گزارش اعتیاد مادر به مواد مخدر یا حتی استفاده او از متادون برای ترک اعتیاد، می‌تواند منجر به تشکیل پرونده علیه مادر شود و بنابراین بسیاری از پزشکان ترجیح می‌دهند این موارد را گزارش نکنند.

هنوز هم تأخیر در واکنش به این‌گونه پرونده‌ها جان کودکانی مانند «رادیر سالمن» هفته ماهه و 25 نفر دیگر را می‌گیرد؛ هنوز هم عدم وجود طرح‌های کارآمد حفاظت از کودک، مرگ کودکانی مانند «تایلر لی دراموند» 22 ماهه و 74 نفر دیگر را به دنبال دارد؛ و هنوز هم بی‌توجهی به پرونده مادران معتاد به مواد مخدر[12] و تعلل مسئولین حفاظت از کودکان، «نیکولو وارنر» 11 ماهه و 32 نفر دیگر را به کام مرگ می‌کشد. نکته قابل ذکر این‌که این گزارش تنها درباره چند ماه اول زندگی این کودکان است. توصیف آینده‌ای که در صورت زنده ماندن، انتظار فرزندان مادران معتاد به مواد مخدر را می‌کشد[13]، نیازمند گزارشی مفصل و مستقل است.

دنباله مطالب نژاد پرستانه در آمریکا

 نوجوانی: ۱۸ درصد از نوجوانان سیاه‌پوست می‌گویند معمولاً یا اغلب در زندگی خود در معرض آسیب نژادی قرار گرفته‌اند. اما این تجربه‌ها از سنین ۴ تا ۶ سالگی آغاز می‌شود. حدود ۵۳ درصد از نوجوانان سیاه‌پوست علائم متوسط تا شدید افسردگی را تجربه می‌کنند. سیاه‌پوستان در سنین نوجوانی هر روز، به طور متوسط، ۵ مرتبه با تبعیض نژادی مواجه می‌شوند. بین سال‌های ۱۹۹۱ و ۲۰۱۹، آمار اقدام به خودکشی در میان نوجوانان سیاه‌پوست با افزایش حدود ۸۰ درصدی، بیش از هر گروه نژادی یا قومی دیگری افزایش پیدا کرد. آمار خودکشی نیز در کودکان و نوجوانان سیاه‌پوست، در سنین ۵ تا ۱۷ سال، بین سال‌های ۲۰۰۳ و ۲۰۱۷ روند افزایشی داشته است. گزارش «مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری»، وابسته به دولت آمریکا، نشان می‌دهد ۲۲ درصد از نوجوانان و جوانان سیاه‌پوست در سال گذشته به خودکشی فکر کرده‌اند.

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

کودکان و نوجوانان سیاه‌پوست، به‌ویژه دختران در سنین ۱۵ تا ۱۷ سالگی، به علت قرار گرفتن در معرض رفتارهای نژادپرستانه، بیش‌تر از همتایان سفیدپوست خود با مشکلات روانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. در عین حال، کمبود درمانگران سیاه‌پوست و هزینه‌های بالای خدمات سلامت روانی (که معمولاً تحت پوشش بیمه نیستند و گاهاً هر جلسه صدها دلار هزینه دارند) به این افراد اجازه‌ی درمان و مواجهه با مشکلات روانی‌شان را نمی‌دهد. به گزارش «انجمن روانشناسی آمریکا» تنها ۴ درصد از روانشناسان آمریکایی سیاه‌پوست هستند. همچنین ۸۰ درصد از درمانگران حوزه‌ی سلامت روانی برای درمان اختلالات ناشی از مواجهه با نژادپرستی آموزش ندیده‌اند. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

یکی از عوامل بروز اختلالات روانی در میان کودکان و نوجوانان سیاه‌پوست، دوران تحصیل در مدرسه است. «سیاه‌پوست بودن» به‌تنهایی کافی است تا این دانش‌آموزان فشار مضاعفی را برای کسب موفقیت به خود تحمیل کنند که گاهاً برایشان غیرقابل‌تحمل می‌شود. افسردگی، اضطراب، و خودکشی همگی در سنین مختلف به سراغ کودکان و نوجوانان سیاه‌پوست می‌آید. 

 بزرگ‌سالی: ۷۵ درصد از بزرگ‌سالان سیاه‌پوست از ۵۵ سالگی در معرض ابتلا به فشار خون بالا قرار دارند. این رقم در میان همتایان سفیدپوست آن‌ها حدود ۴۷ درصد است. این در حالی است که در پرونده‌ی حدود ۲۱ درصد از قربانیان سیاه‌پوست کووید بین سنین ۵۵ و ۶۴ سال و ۱۹/۳ درصد از قربانیان سیاه‌پوست این بیماری در سنین ۴۵ تا ۵۴ سال، فشار خون به عنوان یکی از عوامل مرگ ذکر شده است که بیش‌ترین رقم در میان تمام گروه‌های نژادی در آمریکاست. اگرچه حتی در میان سفیدپوستان نیز تنها ۳۲ درصد از بزرگ‌سالان فشار خون خود را کنترل می‌کنند، اما این رقم در میان سیاه‌پوستان از این هم کم‌تر است: ۲۵ درصد. پیش‌بینی می‌شود عوامل خطر و بیماری‌های قلبی-عروقی در میان سیاه‌پوستان در آینده افزایش چشم‌گیری داشته باشد؛ در حالی که این آمار در مورد سفیدپوستان کاهشی پیش‌بینی می‌شود..

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«چارلز توماس» ۵۲ ساله، در تصویری که همسرش «ملانیز» روی تبلتش به تیم «آسوشیتدپرس» نشان می‌دهد. توماس پس از سال‌ها تلاش در آستانه‌ی ترفیع شغلی و انتقال از ایالت مری‌لند به ایالت فلوریدا بود تا ضمن بهبود آینده‌ی مالی خانواده‌اش، زنجیره‌ی فقر نسل‌های گذشته‌اش را بشکند. با این حال، در حالی که خانواده‌اش وسایلشان را جمع می‌کردند تا به خانه‌ی جدید نقل‌مکان کنند، توماس به کووید-۱۹ دچار شد و به خاطر ابتلا به فشار خون بالا، تسلیم این بیماری شد. توماس برای درمان فشار خون به پزشک مراجعه کرده بود، اما خودش احساس می‌کرد به خاطر رنگ پوستش مورد بی‌توجهی و «قضاوت» پزشکان قرار می‌گیرد. بنابراین پس از مدتی، دست از تلاش برای درمان فشار خونش برداشت. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«ملانیز مار-توماس» (تصویر بالا) ژاکت همسرش «چارلز توماس» را که هنوز در کمد لباس‌هایشان آویزان است، بو می‌کند. ملانیز می‌گوید چارلز اخیراً یک پزشک سیاه‌پوست پیدا کرده بود و برای درمان پیش او می‌رفت و فشار خونش داشت تحت کنترل قرار می‌گرفت؛ با این حال، ابتلایش به کووید، جان او را گرفت. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

دو دوچرخه به دیواره‌ی حیاط خانه‌ی «ملانیز مار-توماس» تکیه داده شده‌اند. «چارلز توماس» همسر ملانیز، جدیداً برای خودش دوچرخه خریده بود تا با پسرش دوچرخه‌سواری کنند. 

 پیری: طبق آمار مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری، حدود ۱۴ درصد از سیاه‌پوستان بالای ۶۵ سال آمریکایی به آلزایمر و بیماری‌های ذهنی وابسته به آن مبتلا هستند. این در حالی است که این رقم در میان همتایان سفیدپوست آن‌ها ۱۰ درصد است. البته این اختلاف آمار احتمالاً از این هم بیش‌تر است، اما از آن‌جایی که احتمال تشخیص آلزایمر در سیاه‌پوستان توسط پزشکان کم‌تر است، خود را نشان نمی‌دهد. به علاوه، انتظار می‌رود موارد ابتلای سیاه‌پوستان به آلزایمر تا سال ۲۰۶۰، چهار برابر شود. کارشناسان علت بالاتر بودن آمار ابتلا به آلزایمر در میان سیاه‌پوستان را «یک عمر مواجهه با نژادپرستی» می‌دانند. مشکلات سلامتی، مانند بیماری‌های قلبی، دیابت، افسردگی، فشار خون بالا، چاقی، و اضطراب مزمن، به علاوه‌ی فقر، از جمله عوامل ابتلا به آلزایمر هستند که در میان سیاه‌پوستان شیوع بیش‌تری دارند

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«کانستنس گاتری» ۷۴ ساله، زمانی علاوه بر مادر، یک آموزگار و کارآفرین نیز بود. با این حال، پزشکان از ۶۶ سالگی علائم آلزایمر را در او تشخیص دادند؛ بیماری‌ای که جان بسیاری از سیاه‌پوستان آمریکایی را می‌گیرد و پیش‌بینی می‌شود ابتلای سیاه‌پوستان به آن تا سال ۲۰۶۰ چهار برابر شود. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«کانستنس گاتری» که در تصاویر بالا، در جوانی، برای حضور در یک مراسم آماده شده، زمانی آرایشگاه خودش را افتتاح کرد، و برای شرکت در نمایشگاه‌های مربوط به کارش به نقاط مختلف دنیا سفر می‌کرد. با این حال، پس از ۱۸ سال، آرایشگاهش و شهر زندگی‌اش را رها کرد تا دخترش بتواند به مدرسه‌ی بهتری برود. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«جسیکا گاتری» (چپ) از مادرش «کانستنس» که دچار آلزایمر است، نگهداری می‌کند. جسیکا می‌گوید زمانی که بچه بوده، مادرش تمام دارایی‌هایش را فدا کرده تا او را در بهترین شرایط ممکن بزرگ کند و زمینه‌ی موفقیت او را فراهم بیاورد؛ اکنون نوبت اوست تا از مادرش مراقبت کند. اگرچه کانستنس هنوز زنده است، اما جسیکا برنامه‌ریزی برای مراسم ختم مادرش را شروع کرده است. می‌گوید مراسم قرار نیست درباره‌ی از دست رفتن مادرش باشد، بلکه بزرگداشت دستاوردها و زندگی موفق او خواهد بود. 

از تولد تا مرگ: گزارش آسوشیتدپرس از نژادپرستی در نظام درمانی آمریکا +عکس و فیلم

«رانندگی خطرناک است. گم می‌شوی. تو دیگری رانندگی نمی‌کنی.» یادداشت‌هایی که «جسیکا گاتری» و سایر اقوام و نزدیکان «کانستنس»، اوایل دوران ابتلایش به آلزایمر، در نقاط مختلف خانه برای او گذاشته بودند و هنوز بعضی از آن‌ها این‌طرف و آن‌طرف آویزان هستند.


:: بازدید از این مطلب : 406
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
دوشنبه 29 خرداد 1402

سید ضیاء مرتضوی ماه محرم ۱۴۰۱ علاقه‌مند بود نامه امام سجاد علیه‌السلام در نقد «زهری» را شرح دهد و هر جا فرصت یافت، طعنه‌ای به نظام و عالمان مؤیّد آن در حوزه‌ها زد و به گونه‌ای آنها را با زهری مقایسه کرد اما اگر دقیق‌تر می‌نگریست او خود همان زهری بود.

روایت ذلیلانه زُهری‌های اصلاحات

سید ضیاء مرتضوی 

سعید صلح میرزائی در یادداشتی با عنوان "روایت ذلیلانه زُهری‌های اصلاحات" نوشت:

استادی داشتم که می‌گفت: اگر چشم عبرت‌بین داشته باشی از ابلیس هم می‌توانی درس بیاموزی. خطابم در این نوشتار، برادران و خواهران طلبه و دانشجویی است که دغدغه‌ی انقلاب اسلامی دارند اگرچه که عامل برانگیزاننده برای نگارش این سطور، یادداشت سید ضیاء مرتضوی با عنوان «این «عزت» نیست؛ صدقه التماسی است!» می‌باشد که به انتقاد از سیاست‌های موفّق دولت محترم پرداخته است.

1- با آنکه اولویت آن است که محتوای کلام گویندگان، نقد شود و به گوینده نگاه نشود امّا برای دوستان جوان لازم است که گویندگان را نیز بشناسند تا در چاله‌ی «کلمه حق با نیت باطل» نیفتند. اگرچه که به عقیده‌ی نگارنده، آقای مرتضوی در این یادداشت نام‌برده به خطا رفته است و بدون دلیل آشکار، ادّعاهایی را مطرح کرده است.

2- سید ضیاء مرتضوی از شاگردان آیت‌الله منتظری و از سالهای دور از مادحان جریانهای به ظاهر متضاد کارگزاران، اصلاحات و اعتدال بوده است. هم ابراز محبّت به منتظری دارد هم از حضرت امام به بزرگی یاد می‌کند. او از شیفتگان هاشمی رفسنجانی نیز هست. فربهی مادی و اعتباری‌اش را از عواید مؤسّسات منتسب به ولیّ فقیه یا حضرت امام به دست آورده است امّا به تئوریزه کردن نظرات مخالفان ایشان پرداخته است. در فتنه‌ی 88 و 98 و 1401 یادداشت‌ها و سخنرانی‌هایی به نفع فتنه‌گران در تضادّ با حرکت مردم انقلابی ما و تضعیف روحیه مردم داشت.

3- جالب است که قلم و زبان سید ضیاء مرتضوی نسبت به دولتها و نهادهای انقلابی و مورد تأیید جریان انقلابی، روان و بی‌لکنت شده و شمشیر بر آنها کشیده و نسبت به دولتها و مجالس متمایل به غرب و زاویه‌دار با اهداف مردم انقلابی، سکوت کرده است. عجیب آنکه روزنامه جمهوری اسلامی که فرزند ناخلف جریان انقلابی حزب جمهوری شده است و روزنامه اطلاعات، علاقه‌مند به نشر یادداشت‌های ژورنالیستی او هستند.

4- مرتضوی در یادداشت اخیرش، در حالی تحرّکات مجاهدانه‌ی دولت سیزدهم در عرصه‌ی دیپلماسی را به سخره کشیده و عنوان «صدقه التماسی» را به آن داده است که هدف دولت، ایجاد گشایش در زندگی مردم با پس گرفتن پولهای صادرات ایران از دیگر کشورهایی است که تابع تحریمهای آمریکا هستند.

5- مرتضوی در زمانی که وزیر خارجه دولت قبل، در مقابل امیر کشوری عربی، در حالت زانو زدن صحبت می‌کرد ساکت بود؛ زمانی که رئیس جمهور قبل در دیدار زن مکشّفه که با ظاهری نامناسب پا بر پا انداخته بود یا زیر سم مجسمه اسب قهرمان آن کشور غربی، عکس یادگاری می‌گرفت یادی از عزِّت نکرد. در آن زمان که شبیه امروز امّا با خفّت، پولهای صادرات به عراق، به صورت دینار به زائران اربعین داده شد دغدغه عزّت نداشت و حالا قلمش، فعّال شده است.

6- دولت مردمی در راستای راهبردهای سیاست خارجی، با اولویت تقویت دیپلماسی همسایه‌محور و با در نظر گرفتن داشتن نقش مؤثر در نظم نوین جهانی با محوریت آسیا و همچنین توسعه ارتباط با کشورهای مستقل از نظام سلطه، توانست دیپلماسی التماسی دولت قبل را تبدیل به دیپلماسی اقتداری کند. بهره‌گیری از دیپلماسی برای تأمین واکسن و داروهای کرونا و همچنین سوآپ گازی برای گذران زمستان سرد بدون قطعی گاز، تقویت صنعت هسته‌ای در کنار دفاع دیپلماتیک از حق استفاده صلح‌آمیز از آن، بهره‌گیری از دیپلماسی سلامت، از سرگیری ارتباط با عربستان، سفرهای رئیس جمهور به سوریه، چین، عمان، ازبکستان، قزاقستان و سفر مقتدرانه و پربار ایشان به آمریکای جنوبی، سخنرانیهای مقتدرانه در سازمان ملل، متوقف کردن زیاده‌خواهی‌های آژانس انرژی هسته‌ای، حذف تدریجی دلار از تبادلات مالی با انعقاد پیمانهای دوجانبه، پیگیری سوآپ انرژی، تلاش برای ایفای نقش در حمل و نقل بین‌المللی دریایی و ریلی، کسب کرسی‌های مهم در مجمع عمومی سازمان ملل و کمیسیون‌های مهم آن (آن هم پس از حماقت‌های دولتهای غربی در طراحی و پشتیبانی جنگ ترکیبی پاییز 1401)، افزایش فروش نفت و فرآورده‌های پتروشیمی بدون برجام و پیوستن به اِف.اِی.تی.اِف، پیروزیهای جبهه مقاومت در سوریه و فلسطین و یمن، برخورد حکیمانه نسبت به طالبان و مطالبه جدی حقابه هیرمند، تذکر جدی به عراق برای خلع سلاح ضد انقلاب در شمال عراق و کوبیدن مقتدرانه کوموله در اقلیم کردستان، حضور فعال در ائتلاف‌های اثرگذار همچون «سیکا»، «بریکس» و «شانگهای»، آزاد کردن اتباع و دیپلمات‌های ایرانی گرفتار در کشورهای غربی و شرقی، سفر 14 تن از سران کشورهای جهان در بیست و دو ماه گذشته و دهها مورد مانند اینها نشان از تلاش دلسوزانه و مجاهدت مردان عرصه دیپلماسی دارد که فهمیده‌اند میدان در کنار دیپلماسی و رشد اقتصادی و صادرات در کنار رشد علمی است که به شکوفایی ایران اسلامی می‌انجامد. و عجیب نیست که در زمانهایی که کشور به پیروزیهایی دست یابد، ماشین‌های تولید ناامیدی بیشتر حمله کنند و عزت جمهوری اسلامی را تحریف کنند.

7- اصول سیاست خارجه جمهوری اسلامی همان‌طور که او در ابتدای یادداشتش با پوزخند از آن یاد کرده است همان «حکمت، عزّت و مصلحت»ی است که توسّط محبوبان او در دولتهای سازندگی و اصلاحات و اعتدال، کمتر رعایت شد و یقیناً اگر دولت مردمی سیزدهم نیز ذره‌ای از این سه اصل، کوتاه بیاید مورد مؤاخذه جریان انقلابی قرار خواهد گرفت امّا نکته آن است که «زُهری»های جریانات متمایل به غرب، نباید به خود اجازه دهند که با نیش و کنایه‌های خود، و بدون اطّلاع از مجاهدتهای سربازان گمنام انقلاب و فعالیتهای عزتمندانه و البته همراه با تقیه‌ی مسئولان دیپلماسی، زحمات آنها را خفیف کرده و مردم را ناامید کنند.

8- ماه محرم سال قبل، وقتی که سید ضیاء به کانون به اصطلاح توحید دعوت شد، علاقه‌مند بود که نامه امام سجاد (علیه‌السلام) در نقد «زهری» را شرح دهد و هر جای سخنرانی‌اش که فرصت یافت، نیش و طعنه‌ای به نظام و عالمان مؤیّد و کمک‌کار آن در حوزه‌ها زد و به گونه‌ای ایشان را با زهری مقایسه کرد اما اگر دقیق‌تر می‌نگریست او خود همان زهری بود که با ماسک مستقل از حکومت بودن، جاده‌صاف‌کن جریان متمایل به غرب و بالمآل گردنش را پل عبور دشمنان انقلاب و اسلام کرده بود. (قبلاً عرض شد که زندگی او از حقوق مجموعه‌های منتسب به ولایت فقیه تأمین می‌شود.)

9- در ابتدای این یادداشت عرض شد که انسان باید کار خوب را حتی از ابلیس نیز یاد بگیرد. درسی که می‌توان از این رفتارهای متناقض سید ضیاء و جریانهایی که او در مقام بزک و تئوریزه کردن آنها است دریافت، آن است که در مسیر باطل خود به خوبی با تقسیم کار، به صورت جبهه‌ای عمل می‌کنند. از آخوند و پژوهشگر گرفته تا سلبریتی و شهره‌های مجازی، از سیاست‌پیشگان تا دراویش، از عبدالحمید تا عبدالکریم و ... همه به کار خویش مشغول‌اند و آنجا که هستند را مرکز دنیا می‌دانند. البتّه مؤمنان حقیقی دل به آیه قرآن داده‌اند که می‌گوید: «می‌پنداری آنها متحدند اما قلبهای ایشان متفرق است.» (سوره حشر، آیه 14)


:: بازدید از این مطلب : 404
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
یکشنبه 28 خرداد 1402

 

مردم غیور و نجیب سیستان و بلوچستان در مقاطع مختلف و از جمله در آشوب های سال گذشته، صف خود را از اقلیت آشوبگر جدا کرده و هیچگاه در زمین دشمن بازی نکردند.

همچنین علما و مردم اهل سنت در سیستان و بلوچستان ضمن جداکردن صف خود از اغتشاشگران، اقدامات و اظهارات تفرقه افکنانه و از جمله موضعگیری های عبدالحمید را محکوم کرده و از وی اعلام برائت کردند.

این موارد هیچگاه توسط رسانه های معاند پرداخته نشد. اما نکته قابل تأمل اینجاست که رسانه های منتسب به جریان غربگرا نیز دقیقا همصدا با رسانه های معاند عمل کردند.
 

 

نکته دیگر اینکه اقدامات مثبت دولت سیزدهم در سیستان و بلوچستان از جمله افتتاح راه آهن استراتژیک و افتتاح بازارچه مرزی مشترک و همچنین افتتاح پروژه‌های جدید آبرسانی و برق رسانی، هیچکدام جایی در رسانه های غربگرا نداشت.

حالا این طیف با القای بی تفاوتی حاکمیت به سیستان و بلوچستان و ظلم به مردم این استان، در پی تحریک گسل های قومیتی است. اقدامی که بلافاصله با استقبال رسانه های معاند مواجه شد.
 

 

در همین رابطه «صدای آمریکا» رسانه دولت آمریکا و از حامیان اصلی تحریم مردم ایران با استقبال از گزارش یک روزنامه داخلی نوشت:«روزنامه اعتماد در گزارشی نوشت که در سال گذشته ۱۶۸ نفر که عمدتا از اهالی سیستان‌ و‌ بلوچستان بودند در حین تلاش برای امرار معاش از طریق سوخت‌بری جان خود را از دست دادند.به گزارش اعتماد، این افراد بر اثر «انفجار خودرو» و بیشتر در جاده‌های اطراف ایرانشهر و سرباز کشته شدند که ۱۴۷ نفرشان زن و بچه داشتند. این روزنامه نوشت که پارسال به‌طور میانگین هر هفته چهار نیسان سوخت‌کش در جاده‌های خروجی ایرانشهر منفجر شده است.»
 

 

صدای آمریکا در ادامه نوشت:«سوخت‌بری یکی از شغل‌های خطرناکی است که در مرز‌های شرقی ایران رواج دارد. سوخت‌بران با حمل چند گالن سوخت بر روی دوش یا موتور یا با ماشین‌هایی مثل وانت به خاک کشور همسایه رفته و با فروش آن درآمد اندکی کسب می‌کنند.»

دیگر رسانه های ضدایرانی از جمله رادیو فردا، ارگان رسانه ای سازمان جاسوسی آمریکا و اینترنشنال نیز از گزارش این روزنامه منتسب به جریان غربگرا استقبال کردند.

استقبال رسانه ضدایرانی از اظهارات مرعشی

اینترنشنال در مطلبی نوشت:«حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی به سایت جماران گفت: «ما در این مملکت آرزوهای برباد رفته زیادی داریم و زمانی محقق می‌شوند که تنوع مردم و گروه‌های سیاسی را به رسمیت بشناسیم.»او با اشاره به تنوع اجتماعی و سیاسی افزود: «جوانانی هستند که اعتقادی به حکومت و حتی دین ندارند.».»

مشکل جریان غربگرا در ایران این است که مردم عزیز کشورمان را نمی شناسند و بر همین اساس به طرق مختلف به آنان توهین می کنند. حسین مرعشی پیش از این در سال 94 پس از برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی، به دلیل آنکه لیست اصلاح طلبان در برخی استان ها رأی نیاورده بود، در اظهارنظری تأمل برانگیز مردم شهرستان‌ها را عقب‌مانده سیاسی نامید!
 

 

حالا وی مدعی است که جوانان اعتقادی به حکومت و حتی دین ندارند. فعالین غربگرا و روزنامه ها و رسانه های منتسب به این طیف، هرگاه جلوه ای از حضور باشکوه مردم رخ می دهد، با تمام توان آن را سانسور می کنند.

راهپیمایی تماشایی ۱۳ آبان و راهپیمایی حماسی ۲۲ بهمن در سال گذشته و راهپیمایی باشکوه روز قدس در سالجاری و اجتماعات تماشایی شب‌های قدر در ماه رمضان و نماز باشکوه عیدفطر و تشییع حماسی شهدا و...از جمله رویدادهایی است که جریان غربگرا به هیچ عنوان به آنها نپرداخته و خود را به ندیدن می زند.

مردم عزیز ایران، مردمی دیندار و نجیب هستند. اما جریان غربگرا حاضر نیست این واقعیت بدیهی را بپذیرد. محافل و مراسم مذهبی در کشورمان هرسال باشکوه‌تر و چشم‌گیرتر از سال قبل دایر شده و نسل جوان پای ثابت این محافل بوده و هستند.

حسین مرعشی پیش از این با لیبرال خواندن حزب کارگزاران گفته بود: حزب کارگزاران لیبرال دموکرات مسلمان است که در این میان محمد هاشمی به عنوان مسلمان، عطریان‌فر دموکرات و بنده نماد لیبرال آن هستم. که البته مسلمانی آن رفت. (کنایه به استعفای هاشمی از حزب) محمد هاشمی چند سال پیش با بیان اینکه من خط امامی و مقلد امام هستم و نمی‌توانم بپذیرم کارگزاران لیبرال باشد، و نیز در اعتراض به عضویت برخی عناصر سکولار، از عضویت حزب استعفا داد.

لازم به ذکر است که حزب کارگزاران حداقل 3 دهه در بالاترین مناصب مدیریت در دولت و مجلس حضور داشته‌اند و نمی‌توانند ضعف‌های کارنامه خود به‌ویژه در زمینه مدیریت اقتصادی را پای نظام و اسلام بنویسند؛ به ویژه این که بسیاری از آنها در قول یا فعل، از خطوط قرمز اسلام و انقلاب و نظام عبور کرده و مشی لیبرالی و غربگرایانه را از خود بروز داده‌اند.

اعضای فراری جریان فتنه نگران مشکلات جامعه هستند؟!

«سحام نیوز»- رسانه منتسب به اعضای فراری جریان فتنه- در مطلبی با استقبال از اظهارات یکی از فعالین اصلاح طلب نوشت: «عباس عبدی: حاکمیت تصور می‌کند اگر روزنامه‌ها مشکلات جامعه را منعکس کنند، سیاه‌نمایی کرده‌اند.»

در ادامه این مطلب آمده است: «حاکمیت تصور می‌کند اگر روزنامه‌ها مشکلات جامعه را منعکس کنند، واقعیت‌ها را بگویند و تصویری حقیقی از جامعه بازتاب دهند، سیاه‌نمایی کرده و مشکلات را تایید می‌کنند! در حالی که سیستم نمی‌داند اگر این مشکلات بازتاب پیدا نکنند، هرگز حل نمی‌شوند.»

مشکل اصلی جریان غربگرا این است که بجای بیان مشکلات و ارائه راه حل، صرفا مشغول سیاه نمایی و القای بن بست در بهبود اوضاع کشور است. رویکردی که همواره با استقبال رسانه های معاند همراه بوده است.
 

آیا اعضای فراری جریان فتنه نگران مشکلات جامعه هستند؟!


:: بازدید از این مطلب : 371
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
شنبه 27 خرداد 1402

 

علی کریمی بار دیگر برای تحقیر ایران، فیلمی از مشکلات کشورهای دیگر را به ایران منتسب کرد.

شوت علی کریمی دوباره به اوت رفت!/ وقتی هواپیمای کره‌ای را هم ایرانی قالب می‌کند

از شایعه تا واقعیت: علی کریمی، فوتبالیست سابق، در ادامه مطالب ضدایرانی خود در فضای مجازی، ویدئوی هواپیمای مسافربری کره جنوبی که امروز حین پرواز درب اضطراری آن باز شده بود را بجای یک هواپیمای ایرانی جا زده و با کنایه نوشت: «درِ هواپیماتون رو ببندید نمی‌خواد هواپیمای مسافربری بسازید!!»

کریمی این ویدئو را از صفحه یک رسانه ضدایرانی برداشته و با این فرض که این هواپیما متعلق به ایران است، بدون هیچگونه بررسی، آن را در استوری خود بازنشر و یکساعت بعد آن را حذف کرد.

 

گاف‌های علی کریمی فقط به این یک مورد ختم نمی‌شود. او در بهمن سال گذشته تصویر ۱۱ سال پیشِ نشستن دانش‌آموزان هندی روی زمین در زیر یک پل را بجای یک کلاس درس در ایران جا زد و جمهوری اسلامی را مقصر این وضعیت معرفی کرد.

 

 

 

در آذرماه ۱۴۰۱ هم او در ادامه نفرت‌پراکنی‌های خود، تصویر شش سال قبل از حمله به کابل را تحت عنوان اتفاقات جوانرود منتشر کرد.

 

در آبان گذشته نیز کریمی برای دمیدن در آتش آشوب‌ها، تصویری را به‌دروغ به نام کودکان سیستان و بلوچستان منتشر کرد که مربوط به گزارش رسانه‌های خارجی از وضعیت فقر در پاکستان بود.


دروغی که به آیت الله مکارم منتسب کرد اما فرد داخل تصویر دروغ علی کریمی را برملا کرد


دروغ علی کریمی و جازدن تصویر فردی که براثر تصادف آسیب دیده بود به اغتشاشات

 


:: بازدید از این مطلب : 355
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
جمعه 26 خرداد 1402

قرآن در موارد گوناگونی بر این حقیقت تأکید داشته و به اشتراک پیامبران در موضوعات فراوانی اشاره کرده است. آنچه پیش‌رو دارید گزیده‌ای از سخنان آیت‌الله مصباح‌یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ ۱۳۹۵/۰۹/۲۴، مطابق با هجدهم محرم ۱۴۳۸ ایراد کرده‌اند:

برخی از انسان‌ها اصلاً درباره این‌که در زندگی به کجا می‌خواهند بروند و به کجا باید برسند فکر نمی‌کنند. خودشان را به دست هوا و هوس‌ها می‌سپارند و هر روز به دنبال چیزی می‌روند که دلشان می‌خواهد. ولی کسانی‌که رشد بیشتری پیدا کرده و انسان بالفعل‌تری هستند، برای زندگی‌شان هدفی را در نظر می‌گیرند و بر اساس آن هدف، طرح و برنامه‌هایی اجرایی برای زندگی‌شان قرار می‌دهند که از یک سو دارای خطوط کلی ثابت و از سوی دیگر، دارای برنامه‌های جزئی، موسمی و عملی است که کمابیش متغیر و تابع شرایط زمانی است. روشن است که اگر هدف و راهی را که برای رسیدن به هدف انتخاب کرده‌اند، درست تشخیص داده باشند به سعادت می‌رسند، اما اگر هدف نامناسبی انتخاب کرده باشند طبعاً دچار انحراف می‌شوند و نهایتاً به شقاوت مبتلا می‌شوند؛ رسیدن به هدف به این بستگی دارد که چه اندازه از راه‌ها و ابزارهای مناسب استفاده کنند.

افساد، ابزار برتری‌طلبی

تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ .[۱] این آیه ابتدا اشاره می‌فرماید که سرای ابدی آخرت وجود دارد؛ سعادت ابدی در آن‌جاست، و رسیدن به آن خواسته فطری همه انسان‌هاست. اگر کسانی بخواهند این راه را بروند و به این سعادت برسند، باید مواظب باشند از چیزهایی که آن‌ها را از این راه باز می‌دارد، اجتناب کنند. ابتدا باید یک هدف متوسط (استراتژی) داشته باشند و بعد بر اساس آن استراتژی در هر زمانی متناسب با خودش، هدف‌های خاص اجرایی را انتخاب کنند. اگر می‌خواهند به سعادت اخروی برسند باید استراتژی‌شان برتری‌طلبی نباشد و به دنبال آن اراده فساد نیز نداشته باشند. از این آیه این نکته استفاده می‌شود که بین برتری‌طلبی و فساد نوعی علیت وجود دارد؛ یعنی اگر هدف کسی برتری‌طلبی شد، راه افساد را انتخاب می‌کند. بنابراین رسیدن به سعادت ابدی در گرو این است که هدف انسان برتری‌طلبی دنیوی و سلطه‌جویی بر دیگران نباشد و درنتیجه راه فساد را انتخاب نکند.

فرعون از کسانی بود که هدفش علوّ بود؛ إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ و نقشه راهش نیز افساد بود؛ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ. فرعون هدف خودش را رسیدن به مقام برتری دنیوی قرار داد. می‌گفت: أنا ربّکم الأعلی. این سخن نشانه آن است که می‌خواهد یک شخصیتی بشود که در عالم نظیر ندارد؛ همه در مقابل او خاضع باشند و به سجده افتند. این انتخاب هدف است. برای رسیدن به این هدف یک راه کلی را ترسیم کرد و گفت: باید آن‌چه با رسیدن من به این مقام منافات دارد را بر هم بزنم. نمونه‌هایی از کارهایش این بود که جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا؛ بین مردم اختلاف ایجاد کرد و آن‌ها را دسته‌بندی کرد. این خلاف مصلحت جامعه است، ولی او این کار را کرد تا قدرت‌ها بشکند تا مردم تجزیه و تقسیم شوند تا بتواند هر گروهی را با وسیله ساده‌تری مخذول و منکوب کند. اگر همه متحد می‌شدند، در مقابل آن‌ها نمی‌توانست کاری بکند. یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ؛ برای این‌کار می‌بایست کسانی را که از ناحیه آن‌ها احتمال خطر می‌رود همیشه در ضعف و ناتوانی نگه دارد و مانع رشد آن‌ها شود. حق و حقوق‌شان را نمی‌داد و در زندگی محروم‌شان می‌گذاشت. و نهایتاً برای این‌که در جامعه دوام نیاورند به نسل‌کشی آن‌ها پرداخت. مردان آن‌ها را می‌کشت و زن‌ها را زنده نگه می‌داشت؛ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ. آن روزها از زن‌ها برای کنیزی، کلفتی و یا استفاده‌های جنسی استفاده می‌کردند و زن‌ها قدرت مقابله با حکومت را نداشتند. هیچ سابقه‌ای نداشت که زن‌ها قیامی کرده باشند. از این‌رو خیالش از جهت زن‌ها راحت بود و آن‌ها را زنده نگه می‌داشت. این نقشه کلی فرعون بود. نام این نقشه در فرهنگ اسلامی افساد است.

خداوند می‌فرماید: اگر آخرت را می‌خواهید این دو چیز را باید کنار بگذارید؛ هدف نباید اغراض دنیوی پست زودگذر باشد. تسلط بر دیگران هدف زندگی انسان نیست. این امری باطل است که نه خودش کاری صحیح و عقل‌پسند است و نه دوام دارد. فساد نیز موجب سعادت ابدی نخواهد شد. حال این سوال مطرح می‌شود که هدف باید چه باشد؟ هدف امری کمابیش مشترک است و به همت افراد بستگی دارد. عموم مردم که از لحاظ فرهنگی، علمی و رشد انسانی ضعیف هستند، چه بخواهند و چه نخواهند، و چه بگویند و چه نگویند، دلشان به دنیاست؛ از صبح که بیدار می‌شوند به فکر شکم، بازی، خودآرایی و تسلط بر دیگران هستند. البته در این‌که چقدر به این‌ها دلبستگی داشته باشند و این را مانع کارهای صحیح، عقلایی و خداپسند قرار دهند با هم تفاوت دارند. ولی کسانی چنان در دنیاطلبی غرق می‌شوند که غیر آن را فراموش می‌کنند، و هر چیز دیگری که در اختیارشان قرار گیرد _ولو ظاهر دیگری داشته باشد_ برای رسیدن به اهداف دنیوی و تسلط بر دیگران به خدمت می‌گیرند. حتی برای این‌که مردم را فریب دهند و به دنیایشان برسند، دین را نیز به خدمت می‌گیرند.

استراتژی فرعون برای رسیدن به برتری

فرعون برای رسیدن به هدف خود، به تناسب کسانی‌که با آن‌ها مواجه بود، چند نوع برنامه‌ریزی کرد. او طبعاً می‌دانست به تنهایی نمی‌تواند به این قدرت برسد و قدرت خودش را اعمال کند، بلکه باید عده‌ای را با خود همراه کند، شکم‌هایشان را سیر، و خواسته‌هایشان را تأمین کند تا در خدمتش باشند. هامان در رأس گروهی بود که آن‌ها را به کار می‌گرفت تا یار و یاورش باشند و بتواند بر اکثریت مردم تسلط پیدا کند. نقطه مقابل، کسانی بودند که از روی قرائنی می‌توانست حدس بزند که این‌ها دست به کارشکنی و توطئه علیه او می‌زنند. می‌بایست این‌ها را حسابی گوشمالی بدهد و سرکوب‌شان کند که نتوانند سر بلند کنند.

از آیات ابتدای سوره قصص می‌توان شاهدی بر این مطلب پیدا کرد که بنی‌اسرائیل که سال‌ها قبل، از زمان حضرت یوسف از بلاد دیگر به مصر آمده و آن‌جا ساکن شده بودند، اقلیت قابل توجهی بودند، و خطری برای فرعون به‌شمار می‌آمدند. خداوند درآیه پنجم از این سوره می‌فرماید: وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ و سپس در آیه بعد می‌فرماید: وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ؛ یعنی ما خواستیم همان چیزی واقع شود که از آن می‌ترسیدند. ترس آن‌ها این بود که از میان بنی‌اسرائیل کسی پیدا شود و تاج و تخت آن‌ها را از بین ببرد و ما خواستیم ما همین کار انجام شود.

فرعون همانند بسیاری از دیکتاتورهای آن زمان کسانی را استخدام کرده‌بود که برایش پیشگویی می‌کردند. این‌ها ساحرانی بودند که با جنیان سرو کار داشتند. این قضیه مختص آن زمان نیست، و اکنون هم سیاست‌مدارانی هستند که چنین ارتباطاتی با مرتاضان و پیشگویان دارند؛ گاهی مسافرتی می‌کنند و به هندوستان می‌روند و با بعضی از مرتاضان تماس می‌گیرند تا درباره آینده و راه خودشان از آن‌ها کمک بگیرند! در روایات آمده است که پیشگویان برای فرعون پیش‌بینی کرده بودند که قدرت تو به دست نوزادی از میان بنی‌اسرائیل از بین می‌رود. احتمال این امر هم برای فرعون مهم بود، اگرچه معمولاً به خاطر آثاری که از سخنان پیشگویان دیده بودند، به پیشگویی آنان اطمینان پیدا می‌کردند. از این رو نسبت به این قوم بیگانه سوءظن پیدا کرد و تصمیم گرفت که این‌ها را سرکوب کند. یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ؛ دستور داد که مواظب زن‌های اسرائیلی باشند و به محض این‌که بچه‌دار می‌شوند، سر بچه‌هایشان را ببرند؛ مبادا در بین این‌ها کسی پیدا شود که برای حکومت او ضرر داشته باشد. فرعون به کمک مشاورانش نقشه‌هایی کشید تا بتواند به اهداف خودش که نهایتاً تسلط بر همه کسانی است که در آن سرزمین زندگی می‌کردند، برسد. طبعاً اگر آن‌جا موفق می‌شد، به فکر این می‌افتاد که به سرزمین‌های دیگر هم سر بزند و آن جا را هم تابع خودش کند، ولی فعلاً همان سرزمین مصر مطرح است.

طغیان، استکبار و علوّ

گفتیم که نقشه‌های اصلی و سیاست‌های کلی فرعون برای رسیدن به هدفش ایجاد اختلاف در بین مردم، به نهایت ذلت و ضعف کشاندن کسانی که از جانب آن‌ها احتمال خطر می‌داد، و تقویت اطرافیان خودش بود. این‌ها برنامه‌های کلی فرعون بود. آیات بسیاری بر این مطلب دلالت دارد. البته تعبیرات دیگری هم در بعضی آیات به کار رفته است که آن‌ها چیز دیگری در کنار «برتری‌طلبی» نیست. برای مثال، در آیه ۱۷ سوره نازعات تعبیر «طغی »[۲] به کار رفته که یکی از مصادیق «علا» است، یا از حیثیت دیگری عنوان طغیان به آن اطلاق شده است. هم‌چنین در آیه‌ای دیگر درباره فرعون و اطرافیانش تعبیر «استکبار» به کار رفته است که باز از لوازم اراده علوّ است. اقتضای سلطه‌جویی این است که حق دیگران را ضایع کند و خودش را در جایگاهی که حقش نیست قرار دهد. این است که غالباً این تعبیرات، با تعبیر «بغیر الحق» تأکید شده است. برای مثال در همین سوره قصص می‌فرماید: وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لَا یُرْجَعُونَ؛ یعنی به ناحق بزرگی فروخت و خودبزرگ‌بینی کرد. پیداست که او در جایگاهی نبود که بخواهد چنین تسلطی بر دیگران پیدا کند. بنده‌ای از بندگان خدا بود و باید اطاعت خدا می‌کرد و در مقابل خدا تسلیم می‌شد. این‌که در مقابل خدا بزرگی فروخت طبعاً بزرگ‌فروشی و برتری‌جویی ناحقی است و باید حق پایمال شود تا او به این خواسته‌اش برسد.

مشکل اصلی فرعون این بود که به حق خودش راضی نبود و می‌خواست بر همه تسلط داشته باشد. طبعاً به کمک یارانش برای رسیدن به این هدف برنامه‌های عملی متناسب با شرایط طراحی و اجرا می‌کرد. بخشی از این برنامه‌ها مربوط به قبل از ظهور حضرت موسی علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام بود. البته این سیاست‌ها بعد هم ادامه پیدا کرد. بخشی از سیاست‌هایش مربوط به قوم بنی‌اسرائیل بود که در مصر اقلیت بیگانه‌ای به‌شمار می‌آمدند، و بخشی مربوط به بعد از زمانی است که حضرت موسی به عنوان پیامبر مبعوث شد.

قرآن در ترسیم شخصیت فرعون سه لایه را تبیین می‌کند. لایه زیرین که مربوط به عمق دل فرعون است، همان برتری‌طلبی است که به «انا ربکم الاعلی» می‌رسد. این عمیق‌ترین خواسته و آرزویی است که در عمق قلبش بود. به دنبال آن طرح‌های کلی اوست، و سپس برنامه‌های اجرایی که متناسب با زمان و شرایط خاص کمابیش تغییر می‌کرد. سیاست‌های کلی همان ایجاد اختلاف، ایجاد نظام طبقاتی، و تضعیف گروهی بود که از طرف آن‌ها احتمال خطر می‌رفت. عنوان همه این‌ها از لحاظ فرهنگ دینی و الهی طغیان، استکبار و ظلم است.

ضرورت شناخت راه صحیح

در مقابل، انسان برای رسیدن به سعادت نیز باید مسیر خاص و خط‌کشی شده‌ای را طی کند. اگر انسان بی‌بند و بار باشد و هیچ حساب و هدفی نداشته باشد، هیچ‌گاه به سعادت نخواهد رسید. هم‌چنین نباید نقشه‌اش این باشد که من فقط به لذائذ دنیا برسم و بر دیگران تسلط پیدا کنم. چنین کسی هم به سعادت نخواهد رسید؛ تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا. در برنامه‌ریزی نباید افساد کند، نباید مصالح جامعه را تفویت کند و نباید به حق دیگران تجاوز کند. این عالم برای هدفی آفریده شده است و برای رسیدن به این هدف امکاناتی تعبیه شده است. خداوند در تربیت و مدیریت این عالم سنت‌هایی دارد. این سنت‌ها زمینه را فراهم می‌کند برای این‌که هر چه بیشتر انسان‌ها به کمال برسند. تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا ؛[۳] خداوند برای هر چیزی حد و مسیر صحیحی قرار داده است. اگر از این حد تجاوز کرد، فساد و ظلم می‌شود و کسی که بخواهد این حدود را به هم بزند، طغیان‌گر است. این‌ها بار انسان را به منزل نخواهد رساند. هدف خداوند صلاح و اصلاح است. روشن است که مردم باید راه صلاح و اصلاح را بدانند. خداوند بخشی از آن را از راه عقل به همه می‌فهماند. هم‌چنین انسان‌ها می‌توانند از تجارب خود و دیگران در شناخت و پیمودن این راه استفاده کنند، اما بالاخره دقایقی وجود دارد که فراتر از عقل وتجربه انسان است و خداوند آن‌ها را از راه انبیا تبیین می‌کند. از این‌رو در همین سوره قصص پس از بیان داستان حضرت موسی می‌فرماید: ما انبیا را فرستادیم تا شما را از فساد و انحراف نجات دهند.

نقش انبیا در شناخت حدود و اجرای عدالت

هدف خدا نقطه مقابل اهداف فرعون است. فرعون می‌خواهد افساد کند، نظم را برهم بزند و مصالح همه را فدای مصلحت خودش کند، اما خدا می‌خواهد مصالح همه بندگانش رعایت شود، مگر کسی که خودش نخواهد. او اراده فرموده است که جریان کار در این عالم چنان پیش برود و به کسانی امکاناتی داده شود که به نفع مردم باشد و هر کسی سهم خودش را از نعمت‌هایی که خدا در این عالم در اختیار بشر قرار داده است دریافت کند. لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ؛[۴] لیقوم الناس بالقسط؛ یعنی هر کسی سهم خودش را دریافت کند. اگر هر کسی بداند سهم خودش چیست و دنبال این باشد که آن را دریافت کند، وقتی به آن برسد، می‌گوئیم به حق خودش رسیده است. رسیدن به حق، عدل و قسط است. این اراده خداست و این اراده بدون ارسال انبیا صورت نمی‌گرفت. از این‌رو می‌فرماید: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ؛ ما پیامبران را فرستادیم تا هر کسی حد و وزن خودش را بسنجد و بداند جایگاهش کجاست و چه چیزی حقش است. وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ؛ کتاب و قانون را به پیغمبران نازل کردیم تا مردم حدودشان را بشناسند، و پیغمبران را با ترازو فرستادیم‌؛ ابزاری که با آن حق را از باطل بسنجند و هر کسی بتواند بفهمد حق او چیست، چقدر است و چه کار باید بکند. لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛ همه این‌ها برای این است که همه مردم به سهم خودشان نائل شوند و عدالت را رعایت کنند.

اجرای عدالت، هدف متوسط

البته رعایت عدالت خود هدف متوسط است. حضرت امام (ره) در یکی از فرمایشات‌شان فرمودند: حتی برقراری عدالت هدف نهایی اسلام نیست. هدف نهایی، رسیدن به قرب الهی است. عدالت هم هدف متوسط است؛ یعنی هر کسی باید سعی کند که به حق خودش برسد تا این زمینه پیدا شود که هر کسی بتواند از زندگی‌اش بهتر استفاده کند و به آن کمال نهایی که خداوند برایش درنظر گرفته است، برسد. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا ؛[۵] صالحان را وارث زمین قرار دادیم تا به حق خودشان به عدالت برسند، تا عبادت کنند و در قیامت به نتایج آن عبادت که سعادت و قرب الهی است نائل شوند. بنابراین عدالت مرتبه‌ای از هدف است. مرتبه دوم این است که برای مردم امکان عبادت بیشتر فراهم شود، و عبادت کنند تا به مراتب قرب بیشتر و کمال انسانی بیشتر نائل شوند، و آن رحمتی را از خدا دریافت کنند که هیچ موجود دیگری جز خداپرستان لیاقت دریافتش را ندارند.

روشن است که هدف خداوند با هدف فرعونیان در مقابل هم قرار می‌گیرند. هدف الهی «قیام الناس بالقسط» است، اما آن‌ها که در مقابل خدا پرچم بلند کردند و می‌خواستند با خدا معارضه کنند، هدفشان این بود که خود مسلط و معبود شوند و همه تابع آن‌ها باشند. پس به جای عبادت خدا، می‌گویند: انا ربکم الاعلی. به جای این‌که تلاش کنند که هر کسی به عدالت به سهم خداپسند خودش برسد، به دنبال این هستند که هر چه خود می‌گویند، هر اندازه خود تعیین می‌کنند، و به هر کس خود اجازه می‌دهند، برسد. در مقابل این افساد، اصلاح خداوند و پیامبران است. حضرت شعیب به قومش می‌فرمود: إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ .[۶] حضرت سیدالشهداسلام‌الله‌علیه فرمودند: إنما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی؛ قیام من برای اصلاح در میان امت جدم است. در مقابل افساد آن‌ها، مؤمنان طالب اصلاح‌اند. در مقابل پرستش بت‌های سنگی و گوشتی، پرستش خدای یگانه؛ یعبدوننی لایشرکون بی شیئا، و در مقابل زورگویی و سلطه‌جویی، تابع حق بودن و قانع شدن به حدود و حقوق؛ چیزی که اراده الهی به آن تعلق گرفته و شکل کاملش به وسیله انبیا ابلاغ شده است.

پی نوشت:

[۱]. قصص، ۸۳.

[۲]. اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی.

[۳]. بقره، ۲۲۹.

[۴]. حدید، ۲۵.

[۵]. نور، ۵۵.

[۶]. هود، ۸۸.


:: بازدید از این مطلب : 420
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
جمعه 26 خرداد 1402

 

وبسایت تحلیلی «INTERCEPT» در مقاله‌ای به قلم جون شوارتس(27 می) به مساله‌ی تحسین و حتی تقدیس هنری کیسنجر، از پرقدرت‌ترین و ذینفوذترین سیاست‌مداران آمریکا، توسط نخبگان این کشور پرداخته است، آن هم علی‌رغم این که به تعبیر شوارتس، همه‌ی این نخبگان به خوبی از کارنامه‌ی پر از خونریزی و تباهی کیسینجر آگاه هستند. شوارتس یک سوال کلیدی مطرح می کند: آیا این نخبگان، کیسینجر را «با وجود» جنایت‌هایش دوست دارند یا اصولا «به خاطر» همین جنایت‌هایش در بین نخبگان محبوب است؟

**

در سال 2002، وزیر خارجه سابق هنری کیسینجر و همسرش در یک مهمانی شام شیک و سطح‌بالا به میزبانی باربارا والترز شرکت کردند. سایر شرکت‌کنندگان شامل هنری گرونوالد سردبیر تایم، توماس مورفی رئیس سابق ABC، و پیتر جنینگز، مجری وقتِ شبکه ABC "World News Tonight" بودند.

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

طبق روایت مجله‌ی نیویورک، در موقعیتی در شامگاه، جنینگز خطاب به کیسینجر از او پرسید:

"هنری، جنایتکار جنگی بودن چه احساسی دارد؟"

کیسینجر پاسخی نداد. با این حال، گرونوالد به جنینگز اطلاع داد که این پرسش "نامناسب" است. والترز که کیسینجر را «وفادارترین دوست» می‌دانست، بعداً گفت:

"سعی کردم موضوع را تغییر دهم، اما لحظه‌ای بسیار معذب‌کننده بود. نانسی [همسر کیسینجر] به شدت واکنش نشان داد و ناراحت شد."

چند نکته قابل توجه در این مورد وجود دارد.

اولاً، آدم‌ها در سطح بالای جامعه آمریکا، هنری کیسینجر را کاملا دوست دارند. او هموطن محبوب آنهاست و آنها مشتاق محافظت از احساسات ظریف او هستند.

دوم، جنینگز صادقانه معتقد بود که کیسینجر یک جنایتکار جنگی است و به طور غیرعادی، مایل بود این را در خلوت بگوید. با این حال، او شهامت گفتن این را در ملاء عام، برای مخاطبان ده‌ها میلیون آمریکایی خود نداشت. احتمالاً او دیگر به این نوع مهمانی ها دعوت نمی شود.

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

سوم، رفقای فانتزی، معروف و ثروتمند کیسینجر دقیقاً مناقشه روی این نکته ندارند که کیسینجر یک هیولا است. در عوض{از نظر آنان}، طرح آن را یک خطا در آداب معاشرت است. برای مثال، مثل این که همه می دانند که رفیق شما به همسرش، که کنار شما نشسته است، خیانت می کند، اما کسی نباید به زبان بیاورد. چرا می خواهید حال و هوا را خراب کنید درست زمانی که همه ما شراب سرخ گران‌قیمت می خوریم و اوقات خوشی را سپری می کنیم{چرا عیش ما را خراب می کنید؟}؟

وقتی گزارش جدید نیک تورس در مورد اقدامات کیسنجر در دوران مسوولیت‌های دولتی را می خوانید، به این فکر کنید که کیسینجر چطور می تواند لمیده در آغوش ابریشمی ثروت و قدرت، زندگیش را به خوشی سپری کند. به نظر می رسد که کیسینجر مسئول بدبختی و مرگ، در ابعادی بسیار بیش از آنچه قبلاً شناخته شده بود، در بمباران کامبوج توسط ایالات متحده بود – که خود حقیقتا گویا هست.

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

در بالای هرم، کیسینجر از ضیافت‌های بی پایان و اقیانوس های تحسین لذت می برد. در طول دولت نیکسون، کیسینجر، غالبا به معنای واقعی کلمه، مورد علاقه هالیوود بود. او در مراسم خاکسپاری یک جنایتکار جنگی کمترشناخته‌شده، یعنی توماس اندرز، در سال 1996 سخنرانی کرد، مراسمی که دیوید راکفلر (نوه جان دی، رئیس شورای روابط خارجی، مدیر عامل بانک چیس منهتن) و پل ولکر (رئیس فدرال رزرو)،آمالیا لاکروز د فورتابات (میلیاردر آرژانتینی)، و گوستاوو سیسنروس (یک میلیاردر ونزوئلایی) نیز حضور داشتند. جمله‌ی معروفی از پل ولکر هست که گفت «سطح زندگی یک امریکایی معمولی، بالاست و باید پایین‌تر بیاید».

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

در اوج جنگ عراق، دیک چنی، معاون رئیس‌جمهور آمریکا گزارش داد که « با هنری کیسنجر بیشتر از هر کس دیگری صحبت می کند. فقط او {برای شماوره} می آید.»

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

هیلاری کلینتون از کیسینجر به عنوان یک دوست یاد کرد و گفت "من زمانی که به عنوان وزیر امور خارجه خدمت می کردم به مشاوره او اعتماد داشتم." (کلینتون برنامه خود را برای اهدای جایزه به طراح معروف، اسکار د لا رنتا تغییر داد تا هم او و هم د لا رنتا بتوانند در جشن تولد 90 سالگی کیسینجر شرکت کنند).

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

در سال 2014، کیسنجر در یک بازی بیس‌بال تیم یانکی ها به همراه سامانتا پاور، فعال به اصطلاح بشردوستانه شرکت کرد. پاور بعدا جایزه‌ای به نام هنری کیسنجر و از دست شخص او دریافت کرد. این که فردی با رزومه‌ی وحشتناک ضدحقوق بشری، به کسی جایزه‌ی «فعالیت حقوق‌بشری» بدهد، به اندازه کافی ریشخندآمیز هست.

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس
 
کیسنجر و سامانتا پاور در ورزشگاه یانکی‌ها

کیسینجر در هیئت مدیره شرکت کلاهبردار Theranos با جیم متیس، ژنرال تفنگداران دریایی که بعدا وزیر دفاع دونالد ترامپ شد، و جورج شولتز، وزیر امور خارجه رونالد ریگان، عضویت داشت. کیسینجر یک بار به شوخی به خبرنگاران گفت که درباره الیزابت هولمز، بنیانگذار ترانوس، از منسوال نپرسید، زیرا "همه ما از او می ترسیدیم."

در اوایط ماه می، روزنامه واشنگتن پست به پسر کیسینجر، دیوید - رئیس شرکت تولید کانن اوبراین - فضایی اختصاص داد تا به رخ ما بکشد که قصد دارد از صدمین سالگرد تولد پدرش لذت ببرد.

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکسمقاله دیوید کیسینجر در واشینگتن پست برای صدمین سالگرد تولد پدرش

کیسینجر در رویدادهای متعدد به مناسبت «جشن صدمین سالگرد تولدش شرکت می‌کند که او را از نیویورک به لندن و در نهایت به زادگاهش، شهر فورث آلمان می برد. یکی از رویدادهای آغازین در باشگاه Yale در منهتن برگزار شد:

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس

حالا کسانی را که در انتهای هرم قرار دارند در نظر بگیرید: کامبوجی‌ها، ویتنامی‌ها، لائوسی ها، تیموری ها، پاکستانی ها، آمریکایی های لاتین و بسیاری دیگر که جان و بدنشان توسط کیسینجر تکه تکه شد. (این «بسیاری دیگر» در اینجا شامل سربازان آمریکایی نیز می شود که کیسینجر قبلا از آن‌ها به عنوان «حیوانات احمق» یاد کرده بود فقط باید آن‌ها را به عنوان چنگال به کار گرفت).

هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکسکتاب «روزهای واپسین» اثر باب وودوارد و کارل برنستاین
هیولای خونخواری که نخبگان آمریکایی عاشقش هستند+عکس
کیسنیجر سربازان آمریکایی را «حیوان»، «کودن» و «احمق» خوانده بود.

در اینجا شرحی را می آوریم که تورس در مورد یکی از افرادی که هنگام گزارش در کامبوج ملاقات کرده است، می نویسد:

"میس لورن با صورت گرد و قد کمی بیش از 5 فوت با صندل‌های پلاستیکی، یک برادر بزرگتر را در حمله بالگرد و یک عمو و پسرعموهایش را در اثر آتش توپخانه از دست داد. برای دهه‌ها، یک سوال او را آزار می‌داد: «هنوز تعجب می‌کنم که چرا آن هواپیماها همیشه در این منطقه حمله می‌کردند. چرا این‌جا بمب ریختند؟»"

اما میس لورن هرگز و هرگز پاسخی دریافت نخواهد کرد. تورس برخوردی با کیسینجر را توصیف می کند که او توانسته بود همین سوال را مستقیما بپرسد:

"هنگامی که در مورد اصل این سوال تحت فشار قرار گرفت – این که کامبوجی ها بمباران شدند و کشته شدند - کیسینجر به وضوح عصبانی شد: «در تلاش برای اثبات چه چیزی هستید؟» او غرغر کرد و بعد، وقتی من حاضر به تسلیم نشدم، حرفم را قطع کرد: «با آن بازی کن!{با سوالت خوش باش}» و بعد «اوقات خوبی داشته باشید.»

از او خواستم به سوال میس لورن پاسخ دهد: »چرا آن‌ها اینجا بمب انداختند؟« او قبول نکرد.

کیسینجر در حالی که عصایش را به زمین می زد، به طعنه گفت: «من به اندازه کافی برای شما باهوش نیستم. من فاقد هوش و کیفیت اخلاقی شما هستم.» بعد راه افتاد و بیرون رفت.

 

 

»باهاش بازی کن.» لابد درک این که افرادی که این کشور را اداره می کنند، این نوع انسان{یعنی امثال ما افراد سطح پایین‌تر از ایشان} را جذاب و لذت بخش می دانند، باید مایه دلگرمی باشد. این که قاتلی در تاریخ باشد که الیت حاکم بر آمریکا تحسینش نکنند، باعث تعجب خواهد بود، چرا که فرضشان این است که آن قاتلان کشتارهای خود را با هدف حفظ نخبگان آمریکا، با ثروت زیاد، گرم و امن در پشت جوخه‌ای از تفنگ‌ها، انجام داده اند.

- یک قطعه از هزاران قطعه ننگ

آن‌روز یک گروهان ارتش آمریکا رفته بودند دنبال ویتنامی‌هایی که با آنان می‌جنگیدند یا همان «ویت‌کُنگ»‌ها و رسیدند به روستای «می‌لای» و هیچ ویت‌کنگی در آن‌جا نیافتند. اما به جای این‌که راهشان را بکشند و بروند افتادند به جان ساکنان روستا. چه کردند؟ ۵۰۴ نفر را کشتند و این کشتار بی‌دلیل با شکنجه، قطع عضو، تجاوز جنسی و قطعه‌قطعه‌کردن اجساد همراه بود. مورخان این ماجرا را با عباراتی نظیر سلاخی، بریدن گلوها و کشتن مردم با گلوله و نارنجک یاد می‌کنند.

«سیمور هِرش» خبرنگاری که ماجرا را افشا کرد درباره‌اش چنین نوشته است:«بسیاری به گروه‌های کوچک تقسیم شده و به ضرب گلوله به قتل رسیدند. دیگران... به آب انداخته شده و با شلیک گلوله به قتل رسیدند و بسیاری دیگر در گوشه‌ای یا در نزدیکی خانه‌هایشان کشته شدند. به برخی از زنان جوان‌تر و دختران تجاوز جنسی شد و سپس آن‌ها به قتل رسیدند». و البته یادآور شده است:«نام می‌لای فراموش نمی‌شود چون مردم این قریه بدون هیچ دلیلی و به‌طور تصادفی هدف نیروهای آمریکایی قرار گرفتند... بیشتر قتل عام‌های وحشتناک در جنگ رخ می‌دهند. این کشتار حتی در نزدیکی میدان جنگ هم رخ نداد بلکه قتل‌عامی بی‌دلیل در یک قریه بود.»

یک عکس قابل‌انتشار از کشتار ‌«می‌لای»؛ اغلب تصاویر باقی‌مانده از آن واقعه به‌دلیل دلخراش ‌بودن در رسانه‌های عمومی قابل انتشار نیستند

مأمور بودیم و معذور!

پس از این واقعه ارتش آمریکا چه کرد؟ افتخار کرد و در تبلیغاتشان می‌گفتند ویت‌کنگ‌ها را روستا به روستا دنبال می کنند و شکست می‌دهند. ولی یک سال بعد عکسی مشهور از کشتار می‌لای منتشر شد که همان روز واقعه به‌طور اتفاقی توسط یک عکاس نظامی ثبت شده بود. بعدها عکس‌های دیگری هم منتشر شد و گَند ماجرا درآمد و با فشار افکار عمومی و مطبوعات، یک کمیسیون تحقیق برپا شد و یک دادگاه برپا شد و برخی از سربازان و درجه‌داران آن گروهان کذایی رفتند و آن‌جا نشستند و همگی تبرئه شدند! چون ‌گفتند ما فقط انجام‌وظیفه کردیم و دستورات را اجرا کردیم. همان‌موقع هم این، خلاف رویه قضایی درباره جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت بود چرا که پس از جنگ جهانی دوم متهمان به این نوع جنایات نمی‌توانند بگویند مأمور و معذور بوده‌اند؛ همان‌طور که سران نازی‌ها نتوانستند. البته این دادگاه بسیار متفاوت بود و بالاخره دادگاه خودشان بود و متهمان هم از خودشان بودند دیگر!

عکس مشهور کشتار روستای «می‌لای». در زمان انتشار این عکس، دختری که دکمه‌های پیراهنش را می‌بندد، جلب ‌توجه نکرد اما بعدها در کمیسیون تحقیق مشخص شد: «این تصویر در حقیقت این زنان و کودکان را طی چند لحظه‌ای نشان می‌دهد که میان تجاوز جنسی و کشته شدن سپری کرده‌اند»

عاقبت فرمان‌دهنده کشتار

کسی که فرمان کشتار داده بود، چه شد؟ در آن دادگاه تاریخی! فقط ستوان «ویلیام کالی» گیر افتاد؛ فرمانده یکی از جوخه‌ها که مصرانه و بدون دلیل دستور کشتار و وحشی‌گری داده بود و خودش هم ۲۲ نفر را کشته بود. به این یکی حبس ابد دادند تا افکار عمومی راضی شود و آرام بگیرد. ۲ روز بعد «ریچارد نیکسون» رئیس‌جمهور وقت آمریکا دستور داد متهم فعلا آزاد باشد تا دادگاه تجدید نظر برپا شود. هیچی؛ درنهایت کالی ۳ سال رفت حبس در یک زندان نظامی با امکانات ویژه و عاقبت عفو شد. بالاخره کالی هم غریبه نبود؛ از خودشان بود. و این بود ماجرای کشتار آمریکایی و عدالت آمریکایی و البته بیش‌از‌این هم نمی‌توان انتظار داشت. به قول «جان پیلگر» خبرنگار و نویسنده استرالیایی در کتاب «به من دروغ نگو!»:«برای مردانی که به سوی توحش سوق داده شده بودند این وظیفه‌ای عادی بود که به نیابت از سوی مافوق‌های جنایتکارشان، کشوری در دوردست را تباه کنند».

ستوان «کالی» یکی از فرماندهان کشتار «می‌لای» و تنها کسی بود که در دادگاه محکوم شد و البته بعد «عفو» شد

 

 

 


:: بازدید از این مطلب : 403
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rahjooyan
پنج‌شنبه 25 خرداد 1402

 

سبت یا شَبّات (שבת) به معنای شنبه از سنت‌های آیینی یهود است که اشاره به تعطیلی این روز در این دین دارد. ادیان ابراهیمی هر یک برای خود یک روز تعطیلی در هفته دارند که برگرفته از آموزه‌هایشان است. یهودیان هم بر اساس کتاب‌های مقدس موجودشان معتقدند که خداوند جهان را در شش روز آفریده و روز هفتم به استراحت پرداخته است، لذا تعطیلی هفتگی‌شان، شنبه تعیین شده است. البته وجه تمایز جدی روز تعطیلی یهود با دیگر ادیان این است که یهودیان معتقدند که خداوند در این روز انسان‌ها را از هرکاری جز عبادت نهی کرده و این در سایر ادیان از جمله اسلام نیست.
بر اساس شریعت شفاهی یهود (میشنا) به‌طور مشخص انجام ۳۹ کار در شبات ممنوع است؛ از جمله شخم زدن، پاشیدن بذر، درو کردن، خوشه دسته کردن، خرمن‌کوبی، باد دادن به خرمن، انتخاب، غربال کردن، خرد کردن، خمیر کردن، آشپزی، برش، شستن، زدن پشم، رنگرزی، نخ‌ریسی، نخ‌بافی، ساختن غربال، بافتن، تقسیم دو رشته، گره زدن، بازکردن، دوزندگی، پاره کردن، شکار، ذبح و قصابی، کندن پوست، نمک زدن به گوشت، ترسیم، صاف کردن، بریدن، نوشتن، فرستادن چیزی، ساختن مثلاً دیوار، خراب کردن، خاموش کردن آتش، افروختن آتش، کمک نهایی برای به پایان رساندن یک کار، جابه‌جا شدن به بیرون از محل سکونت.
همان‌گونه که می‌دانیم در اسلام صرفاً هنگامه اقامه نماز جمعه توصیه به تعطیلی کسب‌وکار شده و در سایر اوقات فعالیت ممنوع نیست. از طرفی می‌دانیم که در قرآن کریم هم به خلقت آسمان‌ها و زمین در شش روز اشاره‌شده، اما آموزه‌های اسلامی، ذات باری‌تعالی را از نیاز به «استراحت» و چیز‌هایی از این قبیل بی‌نیاز می‌داند. معلوم نیست آنچه در عمل امروز یهود است، دقیقاً همان باشد که در زمان حضرت موسی (ع) تشریع شده باشد. ما تنها بر اساس آیات قرآن کریم می‌دانیم یهودیان از شکار در شنبه نهی شده بودند. مشهور است که «طمع» و «ثروت‌اندوزی» از رذائل بنی‌اسرائیل بوده و پاره‌ای از مفسران معتقدند تعطیلی شنبه در واقع ابزار تنبیهی شارع مقدس برای مهار طمع‌ورزی یهود است تا حداقل یک روز هفته را از فعالیت اقتصادی دست بردارند و مشغول عبادت خداوند شوند. بر این اساس حکم تعطیلی سبت بر ادیان دیگر تشریع نشده و به‌خصوص در سنت اسلامی شنبه اولین روز کاری هفته قرار گرفته است. هرچند بیشتر جمعیت کشور‌های غربی را مسیحیان تشکیل می‌داده‌اند، اما نفوذ سرمایه‌سالاران یهود در محافل سیاسی و اقتصادی غرب و بازار‌های دنیا، باعث شد به‌تدریج در برخی کشور‌های غربی علاوه بر یکشنبه، شنبه نیز تعطیل شود و در حال حاضر در بسیاری از بازار‌های دنیا و اقتصاد سرمایه‌داری تعطیلی آخر هفته (Weekend) دو روز شنبه و یک‌شنبه باشد. در واقع روز پول و ثروت یهود چربید و سنت اختصاصی یهود که در واقع مجازات طمع‌ورزی آنان بود به سنت اقتصادی و حتی سیاسی دنیا تبدیل شد. نکته تأسفبارتر آن است که حتی در بسیاری از کشور‌های اسلامی نیز از همین سنت تحمیلی غرب و یهود پیروی شده و تعطیلات هفته دو روز شنبه و یک‌شنبه است. جالب اینجاست که برخی کشور‌ها حتی حاضر شده‌اند تعطیلی مسیحیان (یکشنبه) را نپذیرند، اما تعطیلی یهود را به اسم همگامی با بازار‌های جهانی پذیرفته‌اند. به نظر می‌رسد جریان چراغ خاموش «آنوسی» در حاکم کردن تعطیلی شنبه در بسیاری از کشور‌های اسلامی نقش‌آفرین بوده و به‌طور مشخص سرپل جریان تطبیع (عادی‌سازی روابط با رژیم‌صهیونیستی) در امارات متحده عربی واسطه اصلی طرح این موضوع در کشور‌های عربی و اسلامی بوده است.
در کشور ما نیز برخی به‌طور مشکوکی هرچند سال یک‌بار در مجالس و دولت‌های مختلف این ایده را مطرح کرده‌اند و عمدتاً هم بهانه این پیشنهاد را همگامی با بازار‌های جهانی اعلام نموده‌اند. البته جای این پرسش هست که آیا در حال حاضر بخش خصوصی ما -که بیشتر فعالیت‌های بازرگانی خارجی ما را بر عهده دارد- منعی برای کار در روز پنج شنبه یا جمعه دارد که روز تعطیلی را باید جابه‌جا کنیم؟ از طرفی یک میلیون معلم و ۱۵ میلیون دانش‌آموز چه ارتباط تجاری با دنیا دارند که بگوییم شنبه سر کلاس نروید و به‌جایش مثلاً پنج شنبه بروید؟ از این‌ها گذشته کشوری، چون چین به‌عنوان دومین قدرت اقتصادی کنونی و اولین قدرت اقتصادی آینده جهان، وقتی ۱۲ ساعت با اروپا و امریکا فاصله زمانی دارد و درست زمانی که چینی‌ها سر کارند، اروپایی در تختخواب‌اند و برعکس، آیا این عدم هم‌زمانی، چین را از پیشرفت اقتصادی بازداشته است؟
چه دلیلی دارد که نظام اسلامی و ساختار‌های حکومتی آن مجبور به پذیرش تحمیل یک سنت یهودی بشوند و روز یکشنبه را آغاز هفته کاری خود قرار دهند؟ آیا جز این است که این بخشی از کلان پروژه صهیونیست‌ها برای تحمیل نرم‌های خود بر جهان است و متأسفانه برخی واسطه نرمالیزاسیون در این میان هستند. رهبر معظم انقلاب اسلامی چند سال پیش با هشدار به تبعیت از نرم­‌های تحمیلی دشمن، در ذیل مفهوم جهاد کبیر فرمودند: «دشمن را باید شناخت و در مقابل کار‌های او باید حساسیت نشان داد؛ حتی اگر نسخه اقتصادی هم به ما می‌دهند، باید بااحتیاط برخورد کرد؛ مثل این است که دشمنی بیاید به انسان یک دارویی را بدهد و بگوید آقا، این دارو را بخور برای فلان بیماری؛ شما احتیاط می‌کنید؛ احتمال دارد در داخل این دارو زهر گذاشته باشد. نسخه سیاسی و نسخه اقتصادی دشمن هم باید بااحتیاط مورد توجه قرار بگیرد؛ حساسیت در مقابل دشمن این است. طبعاً این حساسیت وقتی بود، دیگر تبعیّت نخواهد بود، و عرض کردیم که عدم تبعیت همان جهاد کبیر است.»
مع‌الأسف عده‌ای در مجلس انقلابی –که چنین انتظاری از نمایندگان این مجلس هرگز نمی‌رفت- به دنبال تجویز نسخه تحمیلی سنت یهود به نام توسعه اقتصادی هستند و متأسفانه زمزمه‌هایی از درون مجلس برای طرح مجدد این تصمیم کاملاً غلط مطرح شده است. امید است نمایندگان بصیر و انقلابی این مجلس با درک حساسیت موضوع و ضرورت جهاد کبیر در مقابل نرمالیزاسیون تحمیلی دشمن، از هرگونه اقدامی که به ترویج سنت‌های غلط و وارداتی صهیونیسم می‌انجامد، پرهیز کنند. اگر بانیان این سیئه بزرگ از تداوم آن اجتناب کنند، اقدام صحیحی انجام داده‌اند و در غیر این صورت باید در پیشگاه تاریخ و ملت ایران پاسخگو باشند.


:: بازدید از این مطلب : 370
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ من خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران