منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 656
:: کل نظرات : 11

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 15
:: بازدید ماه : 331
:: بازدید سال : 465
:: بازدید کلی : 465
نویسنده : rahjooyan
دوشنبه 11 اسفند 1393

کتاب مهرورزی

وقتی کتاب مهرورزی ات را در کلبه ای چوبینی که برای خود ساخته بودم جاگذاشتی، و با قهر پنهانی  کلبه را ترک نمودی،  کنجکاوانه سرگرم خواندن کتاب شدم. جای خالی خود را در لابلای کلمات حس نمودم وچه خیلی دیر فهمیدم که دیدگاهم کم بینند و تو داری به من با مهربانیهایت خوب نگاه کردن را می آموزی، و نبردن کتاب یک بهانه بود، تا سنگینی کوله بار کج فهمی هایم را که در طول عمر کسب نموده ام، براحساس،  فکر، ذهنم درک  کنم. تازه فهمیدم همان اندوخته ها ی فکری ام چطور بر قضاوتهایم اثر می گذارد،  و مردم  در مراوده هایم چه نمره ارزشی را برای شخصیتم در تابلو زندگیم ثبت می کنند.وای به حال آن دنیایم.  خلائی را بر جان و روحم  احساس می کنم. حالا نمی دانم با کدام توان زنجیر افکار طلسم شده را که،بر چهار گوشه های دلم تنیده  است، پاره  نمایم و تمام قفلهایی که بر دریچه های ذهنم بسته ام باز کنم و دنیا را از طریق پنجره های عشق و مهر ورزی در افقهای دور نگاه کنم، و بعد از عبور از جاده پر سنگ و کلوخ، در دشتی پراز شقایق کتاب مهرورزی را به تو برسانم.



:: بازدید از این مطلب : 4637
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ من خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران